« جان خود و مردم اين شهر را به هلاك نينداز و به پيش ما بيا و به ما بپيوند . ما تو را حاكم اين شهر خواهيم كرد و از اين جا خواهيم رفت . »
او نيز كسى را به نزد مغولان فرستاد تا براى خود و مردم شهر از ايشان امان بگيرد .
مغولان به او امان دادند .
او هم از شهر بيرون آمد و به سوى ايشان رفت .
پسر چنگيز خان به او احترام گذاشت و خلعت پوشاند و گفت :
« مىخواهم كه ياران خويش را به من بشناسانى تا ببينم از آنان چه كسانى شايستهء خدمت ما هستند و ايشان را به كار گماريم و به ايشان تيول و مقررى بدهيم كه از همكاران ما باشند . »
همين كه ياران او در نزد پسر چنگيز حضور يافتند و او بر ايشان دست يافت همه را با اميرشان گرفت و به بند انداخت .
همين كه ايشان را گرفتار ساخت به آنها گفت :
« صورتى از اسامى بازرگانان و رؤسا و ثروتمندان اين شهر در يك نسخه جداگانه و صورتى ديگر از اسامى صنعتگران و پيشهوران در نسخهاى ديگر بنويسيد و به ما بدهيد . »
آنان نيز ناچار فرمان او را پيروى كردند .
او پس از مطالعهء آن نسخهها دستور داد كه مردم شهر با خانوادههاى خود از شهر بيرون روند .
همه از شهر خارج شدند و هيچ كس در شهر نماند .
آنگاه بر تخت طلا نشست و فرمان داد تا سردارانى را كه گرفته
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 201
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠١