از اين رو ، به ملك اشرف پسر ملك عادل ، فرمانرواى جزيرهء ابن عمر و خلاط و غيره ، پيام فرستاد و او را به نزد خويش فرا خواند تا او و همهء مردم حلب به فرمان وى در آيند و به نامش خطبه بخوانند و سكه بزنند . از توابع حلب نيز هر كجا را كه مىخواهد ، برگيرد .
اين را هم ياد آورى كرد كه او ، يعنى شهاب الدين فرزند ملك ظاهر ، خواهرزادهء ملك اشرف است و جا دارد كه ملك اشرف او را يارى كند .
ملك اشرف اين درخواست را پذيرفت و با لشكرى كه نزد خود داشت به سوى مردم حلب روانه شد .
براى باقى لشكريان خويش نيز پيام فرستاد و آنان را به سوى خود خواند .
پيشنهاد شهاب الدين او را خوشحال ساخت چون به صلاح همه بود .
از اين رو ، تازيان بيابانى طى و ديگران را نيز احضار كرد .
آنگاه با لشكريانى كه بدين گونه گرد آورده بود در بيرون حلب اردو زد .
هنگامى كه كيكاوس تل باشر را مىگرفت ، ملك افضل به دو اندرز مىداد كه زودتر به حلب برود و پيش از آنكه لشكريانى در آن جا اجتماع كنند و به دور انديشى پردازند و براى جنگ آماده شوند ، كار آن شهر را بسازد .
ولى كيكاوس اين كار را نكرد و گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 105
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٥