تا دژ را از او گرفتند .
ولى اين دژ را كيكاوس به خود اختصاص داد و تسليم ملك افضل نكرد .
ملك افضل كه چنين ديد بد گمان شد و گفت : « اين آغاز پيمان شكنى است . » و ترسيد كه اگر كيكاوس حلب را هم بگيرد ، همين كار را بكند ، و او از همراهى با كيكاوس هيچ نتيجهاى نگيرد جز اين كه كرسى فرمانروائى را از زير پاى خانواده و خويشاوند خود بكشد و در اختيار بيگانهاى قرار دهد .
از اين رو انديشهء وى سست شد و از كارى كه مىخواست بكند سرباز زد .
مردم شهرها نيز از آن دو برگشتند زيرا نخست گمان مىبردند كه ملك افضل بدان شهرها فرمان خواهد راند و كار مردم آسان خواهد شد . ولى همين كه خلاف آن را ديدند از فرمانبردارى نسبت به آنان خوددارى كردند .
اما شهاب الدين اتابك پسر ملك ظاهر ، صاحب حلب ، هميشه در قلعهء حلب به سر مىبرد و از آن جا فرود نمىآمد و دور نمىشد .
از زمان مرگ ملك ظاهر به اين طرف ، اين عادت او بود چون مىترسيد كه شورشى يا متجاسرى به او حمله برد و كارش را بسازد .
اما همين كه موضوع لشكركشى كيكاوس و ملك افضل پيش آمد ، شهاب الدين ترسيد از اين كه او را در آن دژ محاصره كنند و چه بسا كه مردم شهر و سربازان ، روى تمايلى كه به ملك افضل دارند ، تسليم او شوند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 104
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٤