ابن زيد گفت : ايشان را روز شنبه ماهى به اين صفت بيامدى و در دگر روزها يكى روى ننمودى ، ايشان را ماهى آرزو آمد . مردى بيامد ( 1 ) روز شنبه و ماهى بگرفت و رسنى ( 2 ) در دنبال او بست دراز و بر كنار دريا ميخى بكوفت و رسن ( 3 ) در آن ميخ بست و ماهى را در آب كرد بر دگر ( 4 ) روز بيامد ( 5 ) روز يك شنبه ( 6 ) و آن ماهى را بگرفت و به خانه ( 7 ) برد و بريان كرد . همسايه از سراى او بوى ماهى شنيد ، گفت : يا فلان ، از سراى تو بوى ماهى مىآيد ، نبايد كه ماهى گرفته باشى ؟ گفت : [ نه ، و ] ( 8 ) اين بوى نه از سراى من است . مرد همسايه در رفت و بديد و دلتنگ شد و گفت : اى مرد از خداى نترسى ( 9 ) كه اين حرام كرده است ، و او را وعظ كرد . او نشنيد و يك دو روز انتظار عذاب مىكرد . چون خداى تعالى معاجله نكرد ، مرد دلير شد . بر دگر شنبه دو ماهى بگرفت و به رسن ببست ، چنان كه بگفتيم ( 10 ) روز يك شنبه بگرفت . چون عذاب نيامد ، با مردمان بگفت [ و ] ( 11 ) مردم همه به ( 12 ) اين كار شدند و خويشتن به ( 13 ) اين كار دادند و بر ماهى گرفتن شنبه دلير شدند و ماهى بسيار گرفتند و خوردند و يخنى كردند و فروختند و مالهاى عظيم از آن جمع كردند ، و در آن شهر هفتاد هزار مرد بودند به سه فرقه شدند : گروهى كاره بودند و نهى كردند ، و گروهى ظالم بودند و تعدّى كردند و گوش با آن نكردند ، و گروهى آن بودند كه آن ناهيان را گفتند :
* ( لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّه مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً ) * ، چنان كه خداى تعالى گفت : * ( وَإِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ ) * - الاية ، اين مردمان كه كاره معصيت بودند و ناهى منكر ، اين ظالمان را گفتند : ما با شما در اين شهر نباشيم ، اين شهر با ما
هامش
( 1 ) . مج ، وز : بيامدى .
( 3 - 2 ) . آج ، لب ، بم دراز .
( 4 ) . اساس : گرد ، با توجّه به مج ، وز تصحيح شد .
( 5 ) . اساس : نيامد ، با توجّه به مج ، وز تصحيح شد .
( 6 ) . اساس آمد ، با توجّه به مج ، وز زايد مىنمايد .
( 7 ) . مج ، وز : با خانه .
( 11 - 8 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مج ، وز افزوده شد .
( 9 ) . مج ، وز ، مل : بترس ، مل : از خداى نمىترسى ، بترس اى مرد .
( 10 ) . مج ، وز : گفتيم ، آج ، لب : گفته شد .
( 13 - 12 ) . لت : با .