[ 168 - پ ] بخواند ، گفت : شما را براى من كارى مىبايد كرد ( 1 ) . گفتند : آن چيست ؟ گفت : چون به وقت شراب با اين مردمان بنشينى ايشان را از خود تمكين مكنى ( 2 ) الَّا آنگه كه ( 3 ) عهد كنند كه ناقهء صالح را بكشند . چون به شرب بنشستند و بر عادت ايشان مراودت كردند ، اينان امتناع كردند و گفتند : ما را حاجتى هست ( 4 ) ما تمكين نكنيم شما را تا ناقهء صالح را نكشى . گفتند : همچنين كنيم . آنگه بيامدند و بر ره ناقه بنشستند و هر يكى در پس سنگى بنشستند كمين كردند تا چون ناقه از آبشخور باز گشت از قدار ( 5 ) تيرى بينداخت و هر دو ساق ناقه ( 6 ) بدوخت . و آن زنان كه پيش از اين ذكر ايشان برفت در روايت محمّد بن اسحاق - امّ غنم ( 7 ) و غنيزه - ( 8 ) دختران را بيارستند ( 9 ) و برون آوردند ( 10 ) و بر قدار و مصدع عرض كردند . قدار ( 11 ) حريص تر شد به كشتن ناقه ، تيغ بر آهيخت و ناقه را پى كرد . ناقه بيفتاد و آوازى كرد بلند كه بچّه آوازش ( 12 ) بشنيد بدانست كه ايشان غدرى كردهاند با ناقه ، بگريخت و با كوه شد و ايشان بيامدند و ناقه را بكشتند و اهل شهر برون آمدند ( 13 ) و گوشت او با شهر بردند و بپختند و بخوردند و بچهء او با كوهى بلند گريخت كه آن را « صنو » ( 14 ) خواندند ( 15 ) ، و گفتند : نام آن كوه « قاره » ( 16 ) بود ، - و اين حديث روايت از شهر بن حوشب از رسول خداى است ( 17 ) - خبر كشتن ناقه به صالح رسيد ، صالح از شهر برون ( 18 ) آمد و مردمان از او عذر مىخواستند ( 19 ) ،
هامش
( 1 ) . وز ، مج ، مل ، لت ، آن : كردن .
( 2 ) . وز ، مج ، مل ، آج ، لب ، آف : مكنيد .
( 3 ) . وز ، مج ، آج ، لب : الَّا آن كه .
( 4 ) . آج ، لب گفتند .
( 11 - 5 ) . وز ، مج ، مل بن سالف ، لت سالف ، آف : غدّار .
( 6 ) . آج ، لب را .
( 7 ) . وز ، مج ، مل : غيم .
( 8 ) . وز ، مج : غيره .
( 9 ) . كذا : در اساس و بم ، ديگر نسخه بدلها : بياراستند .
( 10 ) . وز ، مج ، مل ، آج ، لب ، بم ، آف ، لت : بيرون .
( 12 ) . آج ، لب : بچهاش آواز .
( 13 ) . آف : رفتند .
( 14 ) . مل : صنوا .
( 15 ) . آج ، لب : خوانند .
( 16 ) . وز : فار ، مج : قار .
( 17 ) . آج ، لب كه چون .
( 18 ) . وز ، مج ، مل ، لب ، لت : بيرون .
( 19 ) . وز ، مج ، آج ، لب ، لت و .