كودكان او را از او باز گرفت ( 1 ) . و اين مرد ، مردى عزيز و منيع در قوم خود بود به عزّت و منعت كودكان را از او بستد . آنگاه اين هر دو زن تدبير آن ساختن گرفتند كه ( 2 ) ناقه را چگونه بكشند ! صدوف ( 3 ) مردى را بخواند از ثمود و خويشتن بر او عرض كرد و گفت ( 4 ) : تو را اين ناقه ببايد كشتن ( 5 ) ، او اجابت نكرد . پسر عمّى بود اين زن را نام او مصدع بن مهرج او را بخواند و خويشتن بر او عرضه كرد . او اجابت كرد .
عنيزه ( 6 ) مردى را بخواند نام او قدار بن سالف و او را گفت : از اين دختران من ( 7 ) آن را كه تو خواهى به تو دهم اگر تو اين ناقه را بكشى . و اين قدار سالف مردى بود كوتاه ، سرخ موى ، ازرق چشم . حوالت كردند كه حرام زاده بود و پدر او را نپذيرفت . آنگه اين هر دو مرد بيامدند و يار طلب كردند ، هفت مرد ديگر را با خويشتن يار كردند ، و ذلك قوله تعالى : وَكانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ وَلا يُصْلِحُونَ ( 8 ) .
سدّي گفت و جماعتى ديگر كه : خداى تعالى وحى كرد به صالح كه اين قوم ناقه را بكشتند . صالح گفت خداى تعالى مرا اعلام كرد كه : شما اين ناقه را بكشى ( 9 ) ، و اگر اين ناقه را بكشى ( 10 ) عذاب خداى به شما فرود آيد . ايشان گفتند :
حاشا كه اين باشد ! صالح گفت : خداى مىگويد مرا كه كشندهء ناقه [ 168 - ر ] امسال از مادر بزايد . ايشان گفتند كه : هر كودك نرينه كه ما را آيد او را بكشيم .
هامش
( 1 ) . آج ، لب : از او بستد .
( 2 ) . مج ، وز : تدبير آن ساختن كردند كه ، آج ، لب ، بم : تدبير آن ساختند كه .
( 3 ) . مل ، آج ، لب ، بم ، آف : صدوق ، چاپ شعرانى ( 5 / 210 ) : سدوف .
( 4 ) . مج ، وز : و او را گفت .
( 5 ) . مج ، وز : نمىبايد كشتن ، لت : همى بايد كشتن .
( 6 ) . مج : عنيره ، وز : غيره ، لب ، آف ، لت : عبيره .
( 7 ) . مج ، وز : خود .
( 8 ) . سورهء نمل ( 27 ) آيهء 48 .
( 9 ) . مج : نكشيد ، وز ، آف : بكشيد .
( 10 ) . مج ، مل ، آج ، لب : بكشيد .