به آن راه برفتى ، چون باز خوردى به آن راه نتوانستى باز آمدن ، جز ( 1 ) راه دگر باز آمدى از بزرگى شكمش . أبو موسى اشعريّ گفت : من به زمين ثمود رسيدم ، آن راه كه ناقه بر او برفتى و باز نتوانستى آمدن بپيمودم ، شصت گز بود . و ناقه در تابستان بر پشت وادى چرا كردى ، و در زمستان در شكم وادى ، و هر چه بودى از انعام و چهارپاى از شتر و گاو و گوسپند از او بترسيدندى ، و آن جا كه او بودى چره نيارستى كردن . به رنج افتادند و لاغر شدند ، خداى تعالى اين بر سبيل ابتلاء و امتحان كرد با ايشان . ثمود را از اين ( 2 ) خوش نيامد و گفتند : اين شتر ما را بلاست ، تدبير آن بايد كردن كه او ( 3 ) را بكشيم تا چهارپايان ما را خوار و آسان ( 4 ) باشد .
و زنى بود در ثمود كه او را عنيزه » بنت غيم ( 6 ) گفتند : زن دؤاد بن ( 7 ) عمرو بود ، و زنى بود مسنّه سالخورده ( 8 ) ، و دختران نكو داشت و مال بسيار داشت از گاو و گوسپند . و زنى ديگر بود صدوف ( 9 ) بنت المحيا نام او بود ( 10 ) ، و او زنى جوان بود ذات جمال ( 11 ) . اين زنان هر دو به هم ( 12 ) بنشستند و گفتند : كار ما و مال ما تباه شد از صالح و ناقهء او . تدبير آن بايد كردن ( 13 ) كه ناقه را بكشيم . و صدوف به حكم پسر خالى از آن خود بود ، نام او صنتم ( 14 ) بن هراوة بن سعد الغطريف ، و او مردى مسلمان بود و مال اين زن در دست شوهر بودى . او آن مال صرف مىكردى بر مسلمانان قوم صالح . چون زن خبر بداشت ( 15 ) بر او انكار كرد و گفت : تو ندانى كه من مسلمانم و مالى كه مرا باشد بر ايشان صرف كنم ! زن در او عاصى شد و
هامش
( 1 ) . آج ، لب : از .
( 2 ) . مل حال .
( 3 ) . مج ، وز ، مل : شتر .
( 4 ) . مل : خوار خوار ، آج ، لب : ما را آبخور و چرا آسان .
( 5 ) . وز : غيره : مج : عنيره ، آج ، لب ، آف : عبيره .
( 6 ) . آج ، لب ، آف ، لت ، آن : غنم .
( 7 ) . بم ، لت ، آن : داود بن .
( 8 ) . مج ، وز : سالخورد .
( 9 ) . مج : صدف ، آج ، لب ، آف : صدوق .
( 10 ) . مج ، وز : نام بود او را .
( 11 ) . آج ، لب : الجمال .
( 12 ) . مج ، وز ، مل ، لت : با هم .
( 13 ) . آج ، لب : ببايد كردن .
( 14 ) . مج ، وز : صينم ، مل : صبتم .
( 15 ) . وز : بدانست ، آج ، لب : نداشت .