جندع بن عمرو كه آن ديد به صالح ايمان آورد . او و گروهى از قوم و اشراف ثمود خواستند تا ايمان آرند . ذؤاب بن عمرو بن لبيد و حباب - كه صاحب اوثان ايشان بودند - ايشان را نهى كردند ، و مردى دگر از اشراف ثمود نام او رياب بن صمعر ( 1 ) و او از آن جمله ( 2 ) بود . و جندع را پسر عمّى بود او را شهاب بن خليفة بن مخلات بن لبيد گفتند . او نيز خواست تا اسلام آرد ، ايشان نهى كردند او را .
مردى از جملهء ثمود در اين باب گفت ( 3 ) :
و كانت عصبة من آل عمرو
إلى دين النّبى دعوا شهابا
عزيز ثمود كلَّهم جميعا
فهمّ بأن يجيب و لو أجابا
لأصبح صالح ( 4 ) فينا عزيزا
و ما عدلوا بصاحبهم ذؤابا
و لكنّ الغواة من آل حجر [ 167 - پ ]
تولَّوا بعد رشدهم ريابا
چون ناقه از سنگ بيرون آمد ، صالح گفت : هذِه ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ ( 5 ) ، گفت : اين ناقهاى است ، اين ( 6 ) نصيبى باشد از آب و شما را نصيبى .
ناقه به صحراى حجر با بچّه چرا مىكرد ( 7 ) ، و ايشان را چشمهاى آب بود . ناقه به روز ( 8 ) نوبت او [ بامداد ] ( 9 ) بيامدى و دهن بر آن چشمهء آب نهادى و جملهء آب باز خوردى تا يك قطره رها نكردى ، آنگه باستادى تا مردم مىآمدندى و از او شير مىدوشيدندى ، تا همچند آن كه آب باز خورده بودى شير به عوض بدادى . روزى ديگر كه نوبت ايشان بودى ، شتر گرد آب نگرديدى تا ايشان بيامدند و آبها برگرفتندى و باز خوردندى و ذخيره كردندى براى فردا .
در خبر است كه : ناقه بامداد كه به آب خوردن رفتى شعبى ( 10 ) بود و فجّى ،
هامش
( 1 ) . آج ، لب : صمعير .
( 2 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : و او از جمله اشراف ثمود .
( 3 ) . مج ، وز شعر .
( 4 ) . مل : صالحا .
( 5 ) . سورهء شعراء ( 26 ) آيهء 155 .
( 6 ) . آج ، لب : واو را .
( 7 ) . مج ، وز : چره مىكرد .
( 8 ) . آج ، لب : روزى كه .
( 9 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .
( 10 ) . مج ، وز : سعتى .