و عرب بيابان ( 1 ) را بلد خوانند ، ( 2 ) الا ترى الى قول الشّاعر ( 3 ) :
و بلدة ليس بها انيس
الَّا اليعافير و الَّا العيس
و زمين مرده آن باشد كه آب به او ( 4 ) نرسد و در او نبات نباشد و از او انتفاع نبود چون مرده باشد . * ( فَأَنْزَلْنا بِه الْماءَ ) * ، ضمير راجع است با لفظ سحاب ، و كذلك في قوله : * ( سُقْناه ) * ، و گفتهاند : ضمير در « به » راجع است با « بلد » يا به اين ابر يا به اين جاى آب فرود آريم از ابر يعنى آب باران . و قوله :
* ( فَأَخْرَجْنا بِه ) * ، برون ( 5 ) آريم به او از همه ميوهها . ضمير در « به » محتمل است كه راجع باشد با « آب » و شايد كه راجع باشد با « بلد » . و « من » روا باشد ( 6 ) كه تبعيض را باشد ( 7 ) و روا باشد كه ( 8 ) تبيين جنس را باشد ( 9 ) . * ( كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى ) * ، يعنى چنان كه از اين زمين مرده به اين باران فرود آورده نبات برون ( 10 ) آريم ، همچنين مردگان را زنده كنيم و از خاك برون ( 11 ) آريم ، و غرض از اين تفصيل دادن اين تشبيه است تا مكلَّفان را تنبيه باشد بر آن كه خداى تعالى قادر است بر احياى موتى ، و چنان كه بر او متعذّر نيست كه زمين مرده را ( 12 ) به نبات زنده كند ، همچنين بر او متعذّر نيست مرده زنده كردن ، و خود بيان كرد در آيت كه : غرض من آن است تا شما انديشه كنيد [ في ] ( 13 ) قوله : * ( لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ) * ، أى لكى تتفكّروا و تتذكّروا و تعتبروا ، براى آن تا شما انديشه كنى ( 14 ) و عبرت برگيرى ( 15 )
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، بيابانى .
( 2 ) . مج ، وز : خواند .
( 3 ) . مج ، مل شعر .
( 4 ) . وز ، مل ، لت : به دو .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : بيرون .
( 8 - 7 - 6 ) . مج ، وز ، مل : بود .
( 9 ) . مل : بود .
( 11 - 10 ) . مج ، وز ، مل ، لت ، آج : بيرون .
( 12 ) . مج ، وز : ندارد .
( 13 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .
( 14 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : كنيد .
( 15 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : برگيريد .