چون زمين تمام بكشت و تخم در آن افگند ( 1 ) و از كشتن بپرداخت همه رسيده بود ، به يك بار خواست تا بخورد ، جبرئيل - عليه السّلام - گفت : اين بنشايد ( 2 ) خوردن چنين اين بدرو ، بدرويد . خواست تا بخورد ، گفت : گرد كن ( 3 ) و بر خرمن نه . چون جمع كرد خواست تا بخورد ، گفت : نه ، در پاى گاو ( 4 ) خرد كن ( 5 ) ، خرد كرد ( 6 ) . خواست تا بخورد ، گفت : نه ، بر باد ده تا دانه از كاه جدا شود . بر باد داد و پاك كرد . خواست تا بخورد گفت : كه : نه ، آس كن تا آرد شود ، در آسيا آس كرد تا آس شد . خواست تا بخورد ، گفت : نه ، عجين كن ، عجين كرد . خواست تا بخورد .
گفت : نه ، بپز ، به آتش تنور كرد و به آتش بپخت . چون از تنور برآمد ، گفت : اكنون بتوان خوردن كه به حدّ خوردن رسيد . آدم دست دراز كرد و لقمهاى از آن بشكست و در دهن نهاد ، هنوز گرم بود ، دهنش بسوخت . جبرئيل گفت : تعجيل كردى ، رها بايست كردن ( 7 ) تا سرد شود تا بدانى كه هركس كه در ( 8 ) در كام خود گامى برداد ، هزار گامش به ناكامى ( 9 ) بر بايد داشت ، چون مقصود حاصل كند و به چنگ آرد خواهد تا در دهن نهد پيش از وقت كامش بسوزد ، تا بدانى كه راحت دنيات ( 10 ) به رنج ( 11 ) آميخته است . اين نه سراى خلوص است و نه جاى خلاص است ، اين جات راحت خالص نباشد ( 12 ) :
حلاوة دنياك مسمومة
فلا تأكل الشّهد الَّا بسمّ
همومك بالعيش مقرونة
فلا تقطع العيش الَّا بهمّ
اذا تمّ امر دنا نقصه
توقّع زوالا اذا قيل تمّ
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، مل : تخم در افگند .
( 2 ) . وز : مىنشايد .
( 3 ) . مج ، وز : نه كن ، مل ، لت : نه گرد كن .
( 4 ) . مج : كاف .
( 5 ) . مل ، آن : خورد كن .
( 6 ) . لت : چون خرد كرد ، آن : خورد كرد .
( 7 ) . مج ، وز : كرد .
( 8 ) . آج ، لب ، آف ، آن : به .
( 9 ) . مج ، وز : به ناكام .
( 10 ) . مج : دنياييت .
( 11 ) . مج ، وز ، مل ، لت : با رنج .
( 12 ) . مج ، وز شعر .