و هر كه تو را بيند بايد تا بر تو ( 1 ) دست يابد سرت بكوبد ( 2 ) . ابليس را گفت : تو از اين جا برو ملعون و مدحور ، و آدم را گفت : به زمين رو پس از آن كه در بهشت روزى من مىخوردى ، هنيئا مريئا رغدا ، اكنون در زمين جز به كدّ و رنج نخورى .
چون آدم به زمين آمد ، او را گرسنه شد ، از ( 3 ) خويشتن حالتى يافت كه پيش از آن نيافته بود ، نشيش كنشيش الذّرّ بين جلده و لحمه ، گفت : مرا حالتى است كه از آن عبارت نمىدانم كرد . جبرئيل آمد و گفت : اين درد را نام جوع است و دوا او را طعام است . تو گرسنهاى و به طعام سير شوى ، گفت : طعام از كجا آرم ؟ گفت : من تو را از بهشت آنچه سبب ( 4 ) آفت و اخراج تو بود از آن - و آن گندم است - آوردهام ، و گندم در پيش او بنهاد تا راحتت هم از آن جا بود كه رنجت بود . خواست تا آن گندم بخورد ، جبرئيل - عليه السّلام - گفت : اين همچنين كه بينى خوردنى نيست ، اين مىببايد كشتن تا خداى ( 5 ) بركت كند در اين ، گفت :
كشتن چه ( 6 ) باشد ؟ گفت : منت بياموزم ، و اين به آلت توانى كردن . گفت : آلت از كجا آرم ( 7 ) ؟ گفت : منت بياموزم ، آلت كردن ، آنگه او را آهن آورد و چوب و آتش ، و او را آهنگرى و درودگرى بياموخت تا او را آلت برزگرى بساخت . چون آلت تمام كرده بود ، گفت : اين گندم بر زمين بفشان ( 8 ) و زمين بر شيوان ( 9 ) و دانه به خاك بپوش ، همچنان كرد . چون [ اين ] ( 10 ) قراح زمين بكشت به آن ( 11 ) قراح شد اين رسته بود .
[ 141 - ر ] چون آن ( 12 ) ديگر برست ، آن پيشين رسيده بود . چون آن ديگر برسيد ، آن اوّل خشك شده بود و به درو آمده .
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : تو را بيند و بر تو .
( 2 ) . مج ، وز ، مل و .
( 3 ) . آج ، لب : در .
( 4 ) . اساس و ، با توجه به مج ، وز و مفهوم عبارت زايد مىنمايد .
( 5 ) . مل ، آج ، لب تعالى .
( 6 ) . آج ، لب : چگونه .
( 7 ) . آج ، لب : آورم .
( 8 ) . مج ، وز : فشان ، آج ، لب : بيفشان .
( 9 ) . وز : برشيون .
( 10 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد ، مل : او .
( 11 ) . مج ، وز : باز شد .
( 12 ) . مل قراح .