آدمى را سنجند ( 1 ) تا مردى را بيارند عظيم الجثّه كه گمان چنان برند كه او را ثقلى عظيم باشد ، او را در ترازو نهند ، چندان ( 2 ) برآيد كه پشّه ( 3 ) ، مردم از آن متعجّب بمانند . و مردى نحيف ( 4 ) بيارند در ترازو نهند به وزن كوهى ( 5 ) گران برآيد ( 6 ) .
ابو عليّ الجبّايى گفت : ترازوى قيامت را كفّهها باشد ، يكى را كفّهء حسنات گويند و يكى را كفّهء سيّئات . كفّهء سيّئات از حسنات به علامتى منفصل شود ( 7 ) كه خداى تعالى نهاده باشد كه مردم بينند بدانند . مجاهد گفت و دگر علما - ابو القاسم بلخى و بيشتر متكلَّمان كه : اين مجاز و كنايت است از عدل كه خداى تعالى به قيامت با بندگان حساب به حق خواهد كردن و جزا به عدل و داستان دادن ( 8 ) ، چنان كه آن كس كه او چيزى به ترازو سنجد رها نكند كه كفّه [ اى بر كفّهاى ] ( 9 ) بچربد و تفاوت كند ، و اين نيكوتر وجههاست .
امّا حكمت در اين با آن كه خداى تعالى عالم است به مقادير و تفاصيل مستحقّات از ثواب و عقاب تا مكلَّفان را زجرى و وعظى باشد و تهديد و وعيدى و الطاف و مصالح باشد ايشان را در تكليف . و در « يومئذ » هم اعراب روا باشد هم بنا ، بيانه قوله : مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ ، بالفتح [ على ] ( 10 ) النباء و « يومئذ » بالجرّ على الاضافة في قراءة من قرء بالجرّ . و « حق » وضع چيزى باشد به موضع خود بر وجهى كه حكمت اقتضا كند و هم مصدر باشد و هم صفت . و « وزن » در لغت مقابلهء چيزى [ باشد ] ( 11 ) به چيزى ، منه وزن المتاع و وزن الشعر على وجه التّشبيه ، و منه كلام موزون و وزنت الشّىء بالشّىء يعدل به ، قال الاخطل ( 12 ) .
هامش
( 1 ) . مل : بسنجند .
( 2 ) . آج ، لب وزن .
( 3 ) . مج ، وز : كه پر سرشكى .
( 4 ) . مج ، وز را .
( 5 ) . آج ، لب : كوه .
( 6 ) . مج : گرانتر آيد .
( 7 ) . آج ، لب : باشد .
( 8 ) . اساس : دادسان داد ، آج ، لب : دادشان داد ، با توجه به مج ، وز تصحيح شد .
( 11 - 10 - 9 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .
( 12 ) . مج ، وز شعر .