بيرون آورد . او از اسپ درآمد و بيفتاد . وحشى بيامد و نزد او نيارست رفتن از دور آواز مىداد و مىگفت : يا حمزه يا حمزه ! چون جواب نداد ، دانست كه او را كشته است ، بيامد و حربه بر گرفت و به نزديك هند شد و گفت : حمزه را كشتم ، هند حليّى « كه داشت بر خود به او داد . چون شب درآمد و كارزار يك سو شد و مردم بعضى با هم افتادند ، بعضى مجروح و بعضى منهزم ، حمزه باز نيامد ، رسول - عليه السّلام - همه شب دل مشغول مىبود و مىپرسيد كه :
من له علم بعمّي حمزة ،
كس هست كه خبر عمّ من حمزه دارد ؟ كس خبر نداد . چون صبح اثر كرد ، رسول - عليه السّلام - كس فرستاد به طلب او ، و در شب هند بيامده بود و او را مثله كرده و شكم بشكافته و جگر بگرفته ، هر كه آمد و حمزه را چنان ديد ، دلش نداد ( 2 ) كه با پيش رسول رود و او را اين خبر دهد ، تا چند كس بيامدند و كس باز پس نرفت ( 3 ) .
رسول - عليه السّلام - بنفس خود برخاست بيامد ، اين جماعت بر سر حمزه ايستاده بودند و مىگريستند . رسول - عليه السّلام - پديد آمد ، ايشان يك سو شدند . چون چشم رسول بر حمزه افتاد ، پشت دولا كرد ( 4 ) و گريان به بالين حمزه شد و بفرمود تا حمزه را برگرفتند و او را تجهيز كرد ، با آن ( 5 ) جامه همچنين خونآلود بياوردند و رسول - عليه السّلام - بر او نماز كرد ، هفتاد تكبير بكرد . چون فارغ شد ، صحابه گفتند : يا رسول اللَّه ! هرگز چنين نكردى ؟ گفت : براى آن بود كه هر گه پنج تكبير كردم ، چون خواستم كه از نماز بيرون آيم ، فوجى ( 6 ) دگر از فرشتگان رسيدند نماز با سر گرفتم .
چون رسول - عليه السّلام - با مدينه آمد ، و آنان كه در مدينه بودند از پيش باز آمدند ، و آنان را كه كسى ( 7 ) كشته بودند بر كشتگان خود مىگريستند ، و كس بر حمزه نمىگريست كه او غريب بود ، و او را در مدينه اهلى نبود . رسول - عليه السّلام - گفت :
پيداست كه حمزه غريب است كس بر او نمىگريد ، اكنون براى دل من بر او بگرييد و نوحه كنيد . مردم دست از كشتگان خود بداشتند و براى دل رسول بر حمزه نوحه
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : حليتى .
( 2 ) . مر : بار نداد .
( 3 ) . مر : و هيچ كس باز نرفت .
( 4 ) . آج ، لب ، فق ، مر : دو تا كرد .
( 5 ) . دب : با او همان ، آج ، لب : و با هم آن .
( 6 ) . وز : قومى .
( 7 ) . دب ، آج ، لب ، فق : و آن را كه كسى ، مر : و هر كه را كسى .