گفت : بلى ، چنان كه انتفاع باشد مردمان را به آفتاب ، و اگر چه ابرى در پيش او آيد .
يا جابر ! هذا من مكنون سرّ اللَّه و مخزون علم اللَّه فاكتمه الَّا عن أهله ،
اين از مكنون سرّ خداست و مخزون علم خداى ، نگاه دار اين را الَّا از اهلش .
جابر گفت : چون به اين مدّت دراز بر آمد ، من روزى در نزديك علىّ بن الحسين زين العابدين شدم و پيش او بنشستم و با او حديث مىكردم . پسر او محمّد بن علىّ الباقر از حجرهء زنان بيرون آمد ، و او كودك بود و دو گيسو در بر افگنده . جابر گفت : چون او را بديدم ، گوشت پشت مازهء من بلرزيد و موى بر اندام من برخاست چون او را بديدم . آنگه گفتم : يا غلام ! اقبل فاقبل ، ثمّ قلت له : ادبر فادبر ، گفتم :
روى به من كن ، روى به من كرد . گفتم : پشت بر من كن ، پشت بر من كرد . گفتم :
شمايل رسول اللَّه و رب الكعبة ، به خداى كعبه كه شمايل رسول است .
آنگه گفتم : يا غلام ! ما اسمك ؟ نام تو چيست ؟ گفت : محمّد . گفتم : پسر كييى ؟ گفت :
ابن علىّ بن الحسين .
گفتم : تن و جان من فداى تو باد ! همانا تو باقرى ؟ گفت : آرى . مرا گفت : پيغام رسول بگذار . گفتم : رسول خداى مرا بشارت داده كه من بمانم تا تو را دريابم و گفت : چون او را دريابى از منش سلام برسان ( 1 ) .
اكنون رسول خداى تو را سلام مىكند . او گفت :
على رسول اللَّه السّلام ما قامت السّموات و الأرض و عليك يا جابر بما بلَّغت السّلام
، سلام خداى به رسول خداى باد تا آسمان و زمين باشد ، و سلام بر تو باد به آن كه سلام رسول به من رسانيدى .
جابر عبد اللَّه الانصارىّ گفت : من پس از آن پيش او مىرفتم و از او مىپرسيدم و مىآموختم . يك روز از من مسأله پرسيد . من گفتم : لا و اللَّه لا ادخل في نهى [ 321 - ر ] رسول اللَّه ، به خداى كه من در نهى رسول خداى نروم كه پيغامبر خداى مرا خبر داد كه :
انكم الأئمة الهداة من بعده احكم الناس صغارا و اعلمهم كبارا ، و قال : لا تعلموهم فانهم اعلم منكم
، گفت : ايشان امامان راه نمايانند ( 2 ) از پس من حكيمترين مردمان در آن حال كه كوچك باشند و عالمتر مردمان در آن حال كه بزرگ باشند . و گفت : ايشان را چيزى مياموزيد كه ايشان از شما عالمتر باشند .
هامش
( 1 ) . لب : برسانى .
( 2 ) . آج ، لب : راهنمايند ، مر : راهنما نيداند .