* ( سَنُدْخِلُهُمْ ) * ، « سين » استقبال را باشد تا فعل خالص كند به مستقبل و از آن ببرد كه اين بنا حال را بشايد ( 1 ) ، چه اگر « سين ( 2 ) » نبود مشترك باشد اين بنا بين الحال و الاستقبال . * ( جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ ) * ، گفت : آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند ما ايشان را به بهشتهايى بريم كه در زير درختان از ( 3 ) جويها مىرود . و « جنت » ، بستانى باشد كه : درختان او به سايه ، زمين بپوشد ، من الجنّ و هو السّتر ، و قوله : * ( تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ ) * ، از جملهء اتّساع است ، و حقيقت آن است كه ماء الأنهار براى آن كه جوى نرود ، آب جوى رود و لكن على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه .
* ( خالِدِينَ فِيها ) * ، هميشه باشند آن جا ، و نصب او بر حال است . * ( أَبَداً ) * ، نصب او بر ظرف است ، و روا بود كه مؤكّد حال بود ( 4 ) ، أى خالدين مؤبدين . * ( لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ ) * ، ايشان را در آن جا زنانى باشند پاكيزه - و اين را شرح رفته است .
* ( وَنُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِيلًا ) * ، و ايشان را در سايهء گسترده بريم ، جايى كه سايه باشد و آفتاب با او نرسد آن را ظلّ گويند ، و آن كه آفتاب به او برسد و از او بشود آن را فىء گويند من فاء اذا رجع ، براى آن كه در بهشت آفتاب نباشد . و گفتهاند : ظلّ سايهء بامداد بود و فىء سايهء نماز ديگر ، و اين را نيز مرجع با قول اوّل است ، قال الشّاعر ( 5 ) :
فلا الظَّلّ من برد الضّحى نستطيعه
و لا الفىء من برد العشىّ نذوق
و ظليل آن باشد كه در او گرما و سموم نباشد في قول الحسن ، چنان كه گفت :
وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ ( 6 ) .
در ( 7 ) خبر هست كه : در بهشت درخت ( 8 ) باشد كه سوار در سايهء آن صد سال مىرود ( 9 ) به آخر نرسد ، براى اين گفت : * ( ظِلًّا ظَلِيلًا ) * ، تا با سايهء دوزخ نماند آن جا كه گفت : إِلى ظِلٍّ ذِي ثَلاثِ شُعَبٍ . لا ظَلِيلٍ ( 10 ) . . . ، و گفتهاند : در موقف قيامت
هامش
( 1 ) . وز : نشايد .
( 2 ) . اساس ، وز : سير ، آج ، لب ، فق : چنين با توجّه به مر ، تب تصحيح شد .
( 3 ) . آج ، لب ، فق ، مر ، تب : آن .
( 4 ) . تب : باشد .
( 5 ) . تب شعر .
( 6 ) . سورهء واقعه ( 56 ) آيهء 30 .
( 7 ) . مر : و در .
( 8 ) . مر : درختان .
( 9 ) . مر و .
( 10 ) . سورهء مرسلات ( 77 ) آيهء 30 .