فضيل عياض گفت از هشام از حسن بصرى در تفسير اين آيت ، گفت : آتش هر روز هفتاد هزار بار بخورد هر گه كه پوستى سوخته مىشود ، ديگرى باز مىآفريند .
مجاهد گفت : از ميان پوست كافر و گوشتش كرمانى باشند كه ايشان را جلبه اى بود چون بانگ خران كوهى .
ابو هريره روايت كرد كه ، رسول - عليه السّلام - گفت : سطبرى پوست كافر چهل و دو گز باشد ، [ و اهرش چندان باشد كه كوه احد ] ( 1 ) . اگر گويند : چگونه شايد كه خداى تعالى پوستى نو بيافريند كه او مستحقّ عقاب نباشد و مباشرت گناه نكرده باشد و آن را عقاب كند ؟ گوييم از اين چند جواب است : يكى آن كه معذّب جملهء مكلَّف باشند ( 2 ) نه پوست ، و به پوست اعتبار نيست براى آن كه چون به حىّ متّصل نباشد الم نيابد ( 3 ) ، و انّما متألَّم جملهء آدمى و حيوان باشد ، نبينى كه اگر چه گناهكار گناه به بعضى اعضا و اجزا كند ، چون چشم و گوش و زبان و دست و پاى ، در شاهد مذمّت و ملامت راجع با جملهء او باشد [ دون ابعاضش ، همچنين عقاب بر جملهء او باشد ] ( 4 ) و متألَّم به آن الم جمله باشد .
دگر آن كه : اگر چه ضرب و قطع و مانند اين بر عضوى از اعضا باشد ، متألَّم و معذّب جملهء حىّ ( 5 ) بود ، و جملهء حىّ ادراك آن كند بانقار طبع ، پس از اين وجوه به پوست اعتبار نيست كه آن باشد يا نه آن باشد ، كه پوست بمثابت لباس است حىّ را .
گفتند دليل بر اين ظاهر آيت است كه گفت : * ( لِيَذُوقُوا الْعَذابَ ) * ، عذاب با جملهء ايشان حواله كرد ، و نگفت : ليذوق ( 6 ) العذاب ، تا راجع باشد با پوست .
جواب ديگر آن است كه : مراد تبديل ، اعادت است و به غير ( 7 ) ، تغاير صفت و هيأت و تأليف و تركيب ، چنان كه يكى از ما پيرهنى دارد بشكافد و قبا كند ، هر گه بينند گويد : هذا غير ذاك ، اگر چه داند كه اصل او بر جاى است . و آن كس كه انگشترى دارد بشكند و باز دگر باره پيرايد به شكل ديگر ، گويند : هذا الخاتم غير
هامش
( 4 - 1 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 2 ) . آج ، لب ، فق ، مر ، تب : باشد .
( 3 ) . تب : نباشد .
( 5 ) . اساس : مى ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 6 ) . آج ، لب ، فق ، مر : لتذوق .
( 7 ) . وز : به تغيير .