در غنيمت ، و قسمت نگرفته بود . او را وفات نزديك رسيد ، وصايت كرد و گفت :
رسول - عليه السّلام - اين زن را به من داد و صداقى معيّن نكرد ، و مرا سهمى و نصيبى در غنيمت هست ، آنچه نصيب من است به اين زن دهى ( 1 ) به مهر او . چون قسمت غنيمت كردند ( 2 ) ، نصيب او به زن دادند ، به صد هزار درم بفروخت .
و عبد اللَّه عبّاس زنى را از بني سليم به زنى كرد ( 3 ) بر مهر ده هزار درم ( 4 ) . و عروة البارقيّ دختر هاني بنت قبيصه را به زنى كرد بر چهل هزار درم . و مطرّف بن شخّير زنى را به زنى كرد بر مهر ده هزار درم ، رسول - عليه السّلام - گفت :
خير النّكاح أيسره ( 5 )
، و رسول - عليه السّلام - گفت : از يمن و خجستگى زن آن است كه نكاحش آسان بود و رحمش آسان ، يعنى مهرش اندك بود و ولادتش آسان . و ابو هريره گفت :
در عهد رسول - عليه السّلام - صداق زنان ما ، ده اوقيّه بودى ، هر اوقيّه ( 6 ) چهل درم .
عبد الرّحمن روزى در نزديك رسول آمد و اثر خلوق بر وى ( 7 ) . رسول - عليه السّلام - گفت ( 8 ) : چيست اين ؟ گفت : يا رسول اللَّه زنى كردهام بر مهر و زن استخان ( 9 ) خرمايى . رسول - عليه السّلام - گفت :
بارك اللَّه لك أولم و لو بشاة ،
وليمه بكن و اگر به گوسفندى باشد .
سهل بن سعد السّاعديّ گفت : روزى زنى بنزديك رسول آمد و گفت : يا رسول اللَّه ! من خويشتن را به زنى به تو دادم . رسول - عليه السّلام - جواب نداد . يكى از جملهء صحابه گفت : اى رسول اللَّه ! اگر تو را رغبت نيست ، به من ده او را . رسول - عليه السّلام - گفت : چيزى دارى كه به مهر او دهى ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! هيچ ندارم مگر اين ازار پاى . رسول - عليه السّلام - گفت : پس تو را از آن بنگزيرد ، برو انگشترى به او ده ، و اگر از آهن باشد . گفت : يا رسول اللَّه ! ندارم . گفت :
أمعك شىء من القران ،
قرآن چيزى دانى ؟ گفت : بلى . كذا و كذا سورة فلان و فلان سوره .
هامش
( 1 ) . مر ، تب : دهيد .
( 2 ) . مر : چون غنيمت قسمت كردند .
( 3 ) . مر : كرده بود .
( 4 ) . آج ، لب ، فق ، مر : مهر هزار درم .
( 5 ) . كذا : در اساس و همهء نسخه بدلها ، چاپ شعرانى ( 3 / 347 ) مهرا .
( 6 ) . تب : اوقيهء / اوقيّه اى .
( 7 ) . مر بود .
( 8 ) . آج ، لب ، فق ، مر ديد .
( 9 ) . وز ، لب ، مر ، تب : استخوان .