* ( وَكَيْفَ تَأْخُذُونَه ) * ، آنگه بر سبيل تقريع و انكار گفت : چگونه ها گيرى ( 1 ) از او چيزى . * ( وَقَدْ أَفْضى بَعْضُكُمْ إِلى بَعْضٍ ) * ، « واو » حال راست ، و بهر ( 2 ) از شما به بهرى رسيده ، و اين كنايت است از جماع . و اصل « افضا » رسيدن باشد به چيزى بر وجهى كه حايلى نبود ميان ايشان . * ( وَأَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً ) * ، و ايشان عهدى محكم بستده ( 3 ) از شما .
حسن بصرى گفت : مراد آن عهد است كه زن يا ولى زن با مرد كند كه با او از دو كار يكى كند : فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ ( 4 ) .
مجاهد گفت : كلمهء نكاح خواست كه بدان استحلال فرج كنند . شعبى و عكرمه گفتند و ربيع - هو قوله : أخذتموهن بأمانة الله و استحللتم فروجهن بكلمة الله .
بدان كه قلَّت و كثرت مهر موقوف بر اتّفاق و تراضى هر دو بود آن مقدار كه قرار افتد ، جز كه مستحب آن است كه تجاوز نكنند از مهر محمّدى ، و آن پنجاه دينار [ زر ] ( 5 ) سرخ باشد ، قيمتش پانصد درم نقره سره ، و آن مهر فاطمهء زهراست ( 6 ) . و چون مردى بر زنى نكاح بندد على الصّداق المحمّدي ، اين قدر لازم باشد او را ، بيشتر نه .
و در اخبار آمد ( 7 ) كه : [ عمر خطَّاب كه ] ( 8 ) امّ كلثوم بنت فاطمة بنت رسول اللَّه را بخواست چهل هزار درم مهر او بكرد .
و ابن سيرين گفت : كه حسن على ( 9 ) - عليهما السّلام - زنى بخواست با مهر صد كنيزك به او فرستاد ، هر كنيزكى بدره اى درم داشتند هزار در [ م در ] ( 10 ) او .
عقبة بن عامر الجهنىّ گفت ، رسول - عليه السّلام - مردى را گفت : خواهى كه فلان زن را به تو دهم ؟ گفت : آرى . رسول - عليه السّلام - آن زن را به آن مرد داد و صداقى معيّن نكرد ، و اين مرد به حديبيه حاضر بود [ و ] ( 11 ) به خيبر ، و او را نصيبى بود
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، فق : بگيرى ، مر : گيريد ، تب : ها گيريد .
( 2 ) . كذا : در اساس و وز ، ديگر نسخه بدلها : بهرى .
( 3 ) . مر : بستدهاند .
( 4 ) . سورهء بقره ( 2 ) آيهء 229 « فامساك بمعروف . . . » .
( 5 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 6 ) . مر صلوات اللَّه عليها .
( 7 ) . وز ، مر : آمده .
( 11 - 10 - 8 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 9 ) . مر : حسن بن على .