أنس مالك ( 1 ) روايت كند از رسول - عليه السّلام - كه او گفت : هيچ كس نبود كه بميرد و او را از خداى تعالى منزلتى باشد كه او تمنّاى رجوع با دنيا كند مگر شهيدان كه ( 2 ) با دنيا آيند و دگر باره شهيد شوند از آن منازل و درجات و كرامات كه ايشان را بنزديك خداى باشد .
و بعضى دگر گفتند : آيت در شهيدان چاه معونه آمد ، و قصّهء اين آن بود كه محمّد بن اسحاق بن يسار گفت باسناده از حميد طويل از أنس مالك ، و جماعتى ديگر از اهل علم ( 3 ) روايت كردند كه ابو براء عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب - ملاعب الأسنّه را - و ( 4 ) سيّد بنى عامر بن صعصعه بود بنزديك رسول آمد به مدينه و او را هديّه نيكو آورد . رسول - عليه السّلام - هديّه او قبول نكرد و گفت : يا أبا براء ! من هديّهء مشركان نپذيرم ، اسلام آر اگر خواهى كه هديّهء تو قبول كنم ، و اسلام بر او عرضه كرد « و بگفت او را آنچه خداى وعده داده است ( 6 ) مؤمنان را از كرامت ( 7 ) و نعمت و ثواب ، و ( 8 ) قرآن چند آيت بر او خواند ، او اسلام نياورد و لكن نزديك بود ، و قول رسول او را نكو آمد و گفت : اى محمّد ! اين دين كه تو ما را با او دعوت مىكنى دينى نكوست ، اگر جماعتى صحابه را بفرستى با اهل نجد تا ايشان را دعوت كنند به اين دين ، اميد من چنان است كه اجابت كنند . رسول - عليه السّلام - گفت : من ايمن نباشم بر ايشان كه ايشان را به ميان قوم كفّار فرستم ( 9 ) كه ( 10 ) ايشان را بكشند . ابو براء گفت : در حمايت منند ، ايشان را بفرست . رسول - عليه السّلام - منذر بن عمرو را با هفتاد مرد از اخيار ( 11 ) مسلمانان بفرستاد ، از جملهء ايشان : حارث بن صمّه و حزام بن ملحان و عروة بن أسماء و نافع بن بديل بن ورقاء الخزاعىّ - و اين مرد از پدران ماست -
هامش
( 1 ) . مر : انس بن مالك .
( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ايشان تمنّا كنند كه .
( 3 ) . وز ، دب ، آج ، لب ، فق هم .
( 4 ) . كذا : در اساس و وز ، آج : الأسنّه و او بزرگ و ، لب : الأسنه ، فق ، مر : ملاعب كه .
( 5 ) . مر : عرض كرد .
( 6 ) . دب : وعده داده بود .
( 7 ) . مر و رحمت .
( 8 ) . وز ، مر : و از .
( 9 ) . وز ، آج ، لب ، فق ، مر : قومى كفّار فرستم ، دب : قومى فرستم از كفّار .
( 10 ) . مر مبادا .
( 11 ) . وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، مر : از خيار .