مسروق گفت : ما عبد اللَّه مسعود را پرسيديم از اين آيت ، گفت : خداى تعالى ارواح شهيدان احد ( 1 ) در أجواف ( 2 ) مرغانى ( 3 ) سبز كرد ، چنان كه در خبر اوّل برفت .
آنگه اطَّلاع كرد بر ايشان و گفت : چه آرزوست شما را ؟ گفتند : بار خدايا ! از بالاى اين چه آرزو و تمنّا باشد كه ما از ميوههاى ( 4 ) بهشت مىخوريم ، و از جويهاى بهشت آب مىخوريم و در زير عرش مجيد مسكن و منزل داريم ! حق تعالى دگر باره اطَّلاع كرد و گفت : هيچ آرزو هست شما را ؟ گفتند : آرزوى ما آن است كه ما تا ( 5 ) با دنيا شويم و در پيش رسول تو جهاد كنيم و شهيد شويم تا ما را بنزديك تو ( 6 ) منزلت بيفزايد . حق تعالى ( 7 ) گويد : من حكم كردهام كه آن را كه به آن جا رسانيدم با دنيا كه سراى محنت و تكليف است نبرم . گفتند : بار خدايا ! چون حكم تو چنين است ، آرزوى ما آن است كه سلام ما به رسول خود برسانى و او را ( 8 ) احوال ما معلوم كنى و بفرمايى كه تو از ما [ راضى شدى و ما را از خود ] ( 9 ) راضى كردى ، حق تعالى گفت :
امّا هذا فنعم ،
اين بكنم براى شما و اين آيت فرستاد .
جابر عبد اللَّه أنصارى گفت : پدر مرا - عبد اللَّه را - به احد شهيد كردند ، و او جماعتى اطفال را به من رها كرد . يك روز رسول - عليه السّلام - مرا گفت : يا جابر ! بشارت دهم تو را ؟ گفتم ، بلى ، يا رسول اللَّه ! گفت : پدرت را چون به احد شهيد كردند ( 10 ) ، خداى تعالى او را زنده كرد و بىواسطه با او سخن گفت ، و گفت : يا عبد اللَّه ! چه آرزوست تو را ؟ گفت : بار خدايا ! آن كه مرا زنده كنى تا در پيش رسول تو دگر باره شهيد شوم . حق تعالى گفت : در حكمت نيست كه آن را كه اين جا رسانيدم با دنيا برم . گفت : بار خدايا ! آرزوى ديگر مرا آن است كه قوم من بدانند كه من در چه كرامت و منزلتم ( 11 ) . حق تعالى گفت : من اين اعلام بكنم ، و اين آيت فرستاد .
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر را .
( 2 ) . دب ، لب ، فق : اجوافى .
( 3 ) . مر : مرغان .
( 4 ) . اساس : ميوهاى / ميوههاى .
( 5 ) . مر : كه ديگر باره .
( 6 ) . دب : بنزديك خداوند .
( 7 ) . دب جواب .
( 8 ) . دب ، مر از .
( 9 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز افزوده شد .
( 10 ) . اساس و او جماعتى اطفال را ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد .
( 11 ) . دب : بدانند كه درجه و منزلت و كرامت من نزد خداوند چيست .