طاعت ما داشتند ( 1 ) بنه كشتندى ( 2 ) بگو ايشان را باز داريد ( 3 ) [ از خويشتن ] ( 4 ) مرگ اگر راست مىگوييد ( 5 ) .
و مپندار ( 6 ) آنان را كه بكشتند ايشان را در راه خداى كه مردگانند ، بل زندگانند به نزديك خدااند روزى مىدهند [ ايشان را ] ( 7 ) .
[ 374 - پ ]
خرّمند ( 8 ) به آنچه داد ايشان را خداى از نعمتش و خورّمند ( 9 ) [ ايشان ] ( 10 ) به آنان كه در نرسيدند به ايشان از پس ايشان ، كه نيست ترسى بر ايشان و نه ايشان اندوهگين ( 11 ) شوند .
شادمانهاند به نعمتى از خداى و افزونى و آن كه خداى ضايع نكند ( 12 ) مزد مؤمنان ( 13 ) .
آنان كه اجابت كردند خداى و پيغامبر را از پس آن كه رسيد به ايشان ( 14 ) جراحت ( 15 ) آنان را كه نيكويى كردند از ايشان و بترسيدند مزدى بزرگ ( 16 ) .
آنان كه گفتند ايشان را مردمان [ كه مردمان ] ( 17 ) جمع كردند براى شما بترسيد ( 18 ) از ايشان بيفزود ايشان را ايمان ، و گفتند بس است ( 19 ) ما را
هامش
( 1 ) . وز : طاعت داشتندى ، دب : طاعتى ما داشتندى .
( 2 ) . آج ، لب ، فق : كشته نشدندى .
( 3 ) . دب : بازدارى / بازداريد .
( 17 - 10 - 7 - 4 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و دب افزوده شد .
( 5 ) . دب : مىگويى .
( 6 ) . دب : مپندارى / مپنداريد .
( 8 ) . آج ، لب ، فق : شادند .
( 9 ) . آج ، لب ، فق : شادمان مىشوند .
( 11 ) . آج ، لب ، فق : اندوهگن .
( 12 ) . وز : هرزه بنه كند ، دب : هرزه نكند .
( 13 ) . دب ، آج ، لب ، فق را .
( 14 ) . اساس : رسيد ما را ، با توجّه به وز و دب تصحيح شد .
( 15 ) . آج ، لب ، فق : خستگى .
( 16 ) . وز باشد .
( 18 ) . دب : بترسى / بترسيد ، آج ، لب ، فق : پس بترسيد .
( 19 ) . لب ، فق : بسنده است .