ايشان را با جماعتى بسيار بكشتهاند ، آن باقى كه بماندند از ايشان مرتد نشدند و ذليل و سست و واهن ( 1 ) نگشتند ، بل صابر بودند و محتسب ، و خداى تعالى صابران را دوست دارد .
* ( وَما كانَ قَوْلَهُمْ ) * ، حسن بصرى خواند : و ما كان قولهم ، به رفع بر آن كه اسم « كان » باشد ، و أن مع الفعل در جاى خبر ، و باقى قرّاء به نصب خوانند ( 2 ) بر خبر « كان » ، و أن [ 268 - ر ] مع الفعل در جاى اسم باشد ، و المعنى و ما كان قولهم الَّا قولهم ، و هر دو قراءت متقارب المعنىاند براى آن كه چون مبتدا و خبر هر دو معرفه باشد ، تو مخيّر باشى هر كدام خواهى اسم كنى و هر كدام خواهى خبر ، و نظيره قوله :
وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِه إِلَّا أَنْ قالُوا ( 3 ) . . . ، و قوله : ما كانَ حُجَّتَهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا ( 4 ) . . . ،
جز ( 5 ) آن است از روى معنى كه آنچه معلوم بود اسم بايد كردن و آنچه نامعلوم بود خبر بايد كردن ، چه وضع كلام بر اين است كه يخبر عمّا يعلم . در اين دو قول گفتند ، يكى آن كه : چون بيشتر قول ايشان دعا و تضرّع بود ، خداى آنچه جز آن بود در شمار نياورد ، گفت : ايشان را هيچ گفتار نيست مگر اين كه مىگويند ( 6 ) : بار خدايا ! گناهان ما بيامرز . و قول ( 7 ) ديگر آن است كه : چون پيغامبرشان را بكشتند ، ايشان فزع با خداى كردند و در دعا بيفزودند و گفتند : بار خدايا ! گناهان ما بيامرز . * ( وَإِسْرافَنا فِي أَمْرِنا ) * ، و « اسراف » مجاوزة الحدّ الى غير الصّواب باشد ، و نقيض او تقصير باشد ، و هر دو مذموم است . و السّرف الخطا ، يقال : مررت بكم فسرفتكم ، أى أخطأت مكانكم و مجاورتكم . و السّرف النّسيان أيضا . * ( وَثَبِّتْ أَقْدامَنا ) * ، و پاى ما بر جاى دار ، يعنى با ما الطافى كن كه ما به آن بر جاى بمانيم ، و ما را ظفر و نصرت ده بر كافران ، ايشان چنين گفتند ، شما كه اصحاب محمّدايد ( 8 ) چرا چنين نگفتى لا جرم ؟
* ( فَآتاهُمُ اللَّه ) * ، خداى تعالى ايشان را هم ثواب دنيا داد ، يعنى ظفر بر دشمن و
هامش
( 1 ) . اساس : اوهن ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : خواندند .
( 3 ) . سورهء اعراف ( 7 ) آيهء 82 .
( 4 ) . سورهء جاثيه ( 45 ) آيهء 25 .
( 5 ) . كذا : در اساس ، وز ، دب ، آج ، لب ، فق : خبر ، مر : جزاى .
( 6 ) . چاپ شعرانى ( 3 / 212 ) * ( رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا ) * .
( 7 ) . وز ، دب ، آج ، فق : قولى .
( 8 ) . دب ، آج ، لب ، فق : محمّدى / محمّديد محمّدايد .