تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
مشركان از پس درآمدند و رفتگان رجعت كردند و مسلمانان را در ميان گرفتند و جماعتى را بكشتند و ديگران منهزم شدند . و عبد اللَّه بن قميئة الحارثىّ سنگى بينداخت بر روى رسول آمد و جراحت كرد و دندان رسول بشكست ( 1 ) ، و اين ملعون بيامد و قوام رسول - عليه السّلام - مىداشت تا فرصتى يابد . مصعب بن عمير را ديد ، گمان برد كه رسول است او را ضربه اى زد و بكشت و باز آمد ، و گمان چنان برد كه رسول را كشته است و بانگ برداشت ( 2 ) و مىگفت : قتلت محمّدا . و در خبر مىآيد كه : ابليس نيز از سر كوه آواز داد كه : قتل محمّد . صحابهء رسول - عليه السّلام - به يك بار دل شكسته شدند و هزيمت شدن گرفتند . امير المؤمنين على - عليه السّلام - گويد : من دانستم كه رسول را نكشتند ، براى آن كه واثق بودم به وعد ( 3 ) خداى تعالى و لكن چون باز آمدم و او را بر جاى خود نديدم ، گمان بردم كه او را از ميان ما به آسمان بردند [ 266 - پ ] . گفت : در اين ميانه رسول را ديدم - عليه السّلام - به شكر به روى درآمدم و گفتم : يا رسول اللَّه ! كجا بودى ؟ مرا گفت : بر اينان حمله بر - چنان كه طرفى برفت ( 4 ) . در اين ميانه أبىّ بن خلف الجمحيّ نگاه كرد ، رسول را ديد في حفّ من اصحابه ، با جماعتى اندك ، طمع افتاد او را ، درآمد و گفت : لا نجوت ان نجوت ، مرا نجات مبادا اگر تو از من بجهى ( 5 ) ، و آهنگ رسول كرد . صحابه گفتند : يا رسول اللَّه ! دستور باش ( 6 ) تا ما يكى پيش او رويم ؟ رسول - عليه السّلام - گفت : رها كنيد تا بيايد ، و پيش از آن هر گه پيغامبر را ديدى ، گفتى : ماديانى دارم ، هر روز او را فرقى ارزن مىدهم تا تو را بر پشت او بكشم . رسول - عليه السّلام - گفتى : من كشم - ان شاء اللَّه تو را . چون روز احد بود و اين ملعون قصد رسول كرد ، رسول - عليه السّلام - گفت : رها كنيد تا بيايد . چون نزديك درآمد ، حربه از دست حارث بن الصّمّه‌ها گرفت ( 7 ) و يك حربه بر گردن او زد چنان كه اثرى اندك بكرد ، مانند خدشه ، او از اسپ بيفتاد و بانگ و فرياد بر گرفت و مىگفت :
هامش
( 1 ) . اساس : بشكستند ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 2 ) . مر : فرياد برآورد . ( 3 ) . دب ، فق ، مر : وعده . ( 4 ) . مر : چنان كه قبل از اين مذكور شد . ( 5 ) . مر : از من نجات يا بى . ( 6 ) . آج ، لب ، فق : دستور باشد ، مر : دستورى ده . ( 7 ) . آج : باز گرفت ، مر : بستد .