طلاق دادى ، آنگه گفتى : كنت لا عبا ، يا بنده آزاد كردى ، آنگه رجوع كردى گفتى : بازى مىكردم ، يا ( 1 ) نكاح بستى ( 2 ) ، خداى تعالى نهى كرد از اين ، و اين قول آن كس بود كه گويد : ثلاث جدّها جدّ و هزلها جدّ : النّكاح و الطَّلاق و العتاق . و اين بنزديك ما درست نيست ، بل اين همه محتاج باشد به عزيمت و عقد نيّت ، چه اگر اين معانى در حال سهو و نوم و سكر و جنون و احوالى كه در آن احوال از مرد درست نبود نيّت كردن در وجود آيد واقع نبود ، و خبرى آوردند ، و آن سه را پنج كردند به رجعت و نذر ، و اين بنزديك ما درست نيست .
و طلاق بر وجهى نا مشروع ، طلاق بدعت باشد ، و آنچه بدعت باشد واقع نبود به موقع صحّت . و كلبى گفت : مراد به آيات اللَّه : * ( فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ ) * است ( 3 ) ، و اين نوعى تعذيب باشد ، و خداى تعالى نهى مىكند از اين ، و آن شاعر پارسى اين معنى به ( 4 ) نظم آورد در حقّ كسى كه به وعدههاى خلاف او را معذّب مىداشت ، و جواب كلَّى نمىداد تا آيس شدى - و اليأس احدى الرّاحتين - پس او ممدوحش را گويد ( 5 ) :
يا « مركز معروف و ايا معدن احسان
جز من ، ز تو با شكر سراسر همه انسان
ز احسان و ز معروف نزيبد چو منى را
نه امساك به معروف و نه تسريح به احسان
* ( وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّه عَلَيْكُمْ ) * ببيان الشّريعة ، نعمت خداى بر خويشتن ياد كنى به انواع . « منها » ، از آن جمله بيان شرع كه مصالح شما به آن متعلَّق است . * ( وَما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ ) * ، آنچه فرو فرستاد از كتاب ، يعنى قرآن . * ( وَالْحِكْمَةِ ) * ، و مواعظ قرآن و بيان حلال و حرام و حدود احكام . * ( يَعِظُكُمْ بِه ) * ، در جاى ( 7 ) حال است ، شما را به آن وعظ مىكند و پند مىدهد . و از خداى بترسى و بدانى كه خداى تعالى به همه چيزها ( 8 ) عالم است .
هامش
( 1 ) . مج ، وز : تا .
( 2 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : كردى .
( 3 ) . كلمه « است » در اساس با خطى متفاوت از متن آمده ، همهء نسخه بدلها : ندارد .
( 4 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : در .
( 5 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : مىگويد .
( 6 ) . مج ، وز : ايا .
( 7 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر خود يعنى در جاى .
( 8 ) . مج ، وز به آن .