مرد را با زن دو طريق است : امّا بداردش بوجه ، و امّا رها كندش بشرع ، قوله : * ( وَلا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا ) * ، و حلال نباشد شما را كه چيزى به ايشان داده باشى باز گيرى از ايشان ، چون ايشان را طلاق خواهى دادن از مهر و تحفه و هبة هديّة و عطيّة و لباس و حلىّ و آنچه مانند اين بود ، كما قال تعالى : وَإِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَآتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْه شَيْئاً » .
آنگه خلع را از اين استثنا كرد ، گفت : * ( إِلَّا أَنْ يَخافا . ) * و حمزه و ابو جعفر خواندند : الَّا ان يخافا ، به ضمّ الياء . و گفتهايم [ 301 - ر ] كه : خوف از باب ظنّ باشد ، و به معنى ظنّ صريح آمده است في قول الشّاعر :
اتاني كلام عن نصيب يقوله
و ما خفت يا سلَّام انّك عائبى
اى ما ظننت ، و انشد الفرّاء .
اذا متّ فادفنّي الى جنب كرمة
تروّي ( 2 ) عظامي بعد موتي عروقها
و لا تدفننّي بالفلاة فانّني
اخاف اذا ما متّ ان لا اذوقها
و ابو عبيده گفت : خوف اين جا به معنى علم است ، و اين حكم با هر دو روان است ، اگر علم حاصل بود ، و الَّا ظنّ در امثال اين ، قايم مقام علم بود . و آيت در جميله بنت ابىّ آمد و در شوهرش ثابت بن قيس بن شمّاس ، كه او زن را بغايت دوست داشت ، و زن او را بغايت دشمن داشت ، و هيچ با او نمىساخت . يك بار برخاست و به شكايت بنزديك پدر آمد ، پدر التفات نكرد ، و دوم بار آمد و پدر گفت : برو با خانه شوهر رو . و چون بديد كه پدر سخن او نمىشنود ، برخاست و بيامد و شكايت با رسول كرد . رسول - عليه السّلام - كس فرستاد و شوهرش ( 3 ) حاضر كرد و گفت : اين زن چرا شكايت مىكند ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! شكايت او نمىدانم تا چراست ( 4 ) ، به آن خداى كه تو را به حقّ به خلقان فرستاد كه من بر همه زمين از او دوستتر كس را ندارم .
زن گفت : اى رسول اللَّه ! راست مىگويد ، و من با تو چيزى نگويم ( 5 ) كه فردا به خلاف آن آيتى آيد ، و تو را معلوم كنند ، و مرا خجالتى باشد . او مرا سخت دوست
هامش
( 1 ) . سورهء نساء ( 4 ) آيهء 20 .
( 2 ) . اساس : يروّى ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 3 ) . دب : ندارد ، ديگر نسخه بدلها را .
( 4 ) . دب : ندارد ، ديگر نسخه بدلها كه .
( 5 ) . مج ، وز : ما با تو چيزى نگوييم .