همهء بيرون آمدى و بدادى . و اصل او از ( 1 ) « يسر لى الشّىء اذا وجب ييسر يسرا » باشد ، و ياسر واجب به قمار باشد ، يعنى ما وجب له . آنگه قمار را « يسر » و « ميسر » خواندند براى آن كه اعتقاد وجوب آن كرده بودند ، و مقامر را ياسر و يسر خوانند ، قال النّابغة فى الياسر :
او ياسر ذهب القداح بوفره
اسف تأكّله الصّديق مخلَّع
و قال آخر فى اليسر ( 2 ) :
فبتّ كأنّني يسر غبين
يقلَّب بعد ما اختلع القداحا
مقاتل گفت : براى آن قمار را ميسر خوانند كه قامر مقمور را گويد : يسر لي ما قمرت ، آنچه بمانده ( 3 ) از او ديده ( 4 ) . و اصل آن كه عرب باختندى بر شتر بودى ، شترى بخريدندى و بكشتندى ، آنگه پاره پاره بكردندى . و در پارههاى او خلاف كردند . ابو عبيده گفت و ابو عمر ( 5 ) كه : ده جزو بودى . اصمعي گفت : بيست و هشت پاره بودى .
آنگه به ده تير بر اجزاى ( 6 ) قمار كردندى و آن تيرها را « ازلام » و « قداح » خواندندى ، هفت را از آن ده نصيب بودى ، و سه را نصيب نبودى [ 280 - ر ] .
و نام آن تيرها اين است : « الفذّ » و او را يك نصيب باشد ، و « توأم » واو را دو نصيب باشد ، و « رقيب » و او را سه نصيب باشد ، و « حلس » و او را چهار نصيب باشد ، و « نافس » و او را پنج نصيب ، و « مسبل » و او را شش نصيب باشد ، و « معلَّى » و او را هفت نصيب باشد .
و آن سه كه آن را نصيب نبود : آن را « منيح » و « سفيح » و « وغد » خوانند .
آنگه اين تيرها در خريطه اى كنند و آن را ربابه خوانند ، قال ابو ذؤيب :
و كأنّهنّ ربابة و كأنّه
يسر يفيض على القداح و يصدع
آنگه آن كيسه در دست مردى نهند كه معتمد ايشان بود ، و آن مرد را « مجيل » و « مفيض » خوانند ، دو اسم مشتقّ است از فعل او تا او بگرداند ، و آنگه يك يك بيرون
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : اومن .
( 2 ) . اساس به صورت « الميسر » هم خوانده مىشود .
( 3 ) . مج : نمانده .
( 4 ) . كذا : در اسامى و همهء نسخه بدلها ، چاپ شعرانى ( 2 / 191 ) : از او بده .
( 5 ) . دب ، آج ، لب : ابو عمرو .
( 6 ) . آج : بران احزا .