صلح جمله و پى مگيرى ( 1 ) اثر پيهاى ( 2 ) ديو را كه او ( 3 ) شما را دشمنى ظاهر است ( 4 ) .
اگر خطا كنى از پس آن كه ( 5 ) آمد به شما حجّتها بدانى كه خداى منيع و محكم كار است .
گوش مىدارند الَّا آن كه به ايشان آيد خداى در سايه بانى از ابر و فريشتگان و گزارده شود كار و با خداى بود باز گشت كارها .
قوله : * ( وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُه ) * : الاية . كلبى و سدّى و مقاتل و عطا گفتند :
آيت در اخنس شريق ( 6 ) فرود آمد - و او حليف بنى زهره بود - و نامش ابىّ بود - و براى آنش اخنس خواندند كه روز بدر با سيصد مرد از قتال رسول - صلَّى اللَّه عليه و آله - باز پس استاد ، و ايشان به جحفه فرود آمده بودند ، قوم را گفت : يا بنى زهره ! محمّد خواهر زاده شماست ، اگر پيغامبرى صادق است اوليتر كس كه تصديق و متابعت او كند شمايى ، و اگر دروغزن است براى قرابت و خويشى اوليتر آن بود كه از او برگردى و با او كالزار ( 7 ) نكنى . گفتند : نكو مىگويى ، رأى رأى تو است ، تو برو به جانبى تا ما با تو بياييم . چون منادى بر آمد كه لشكر جمع مىكرد تا به كالزار ( 8 ) بدر شوند ، خنس هو بأصحابه ( 9 ) ، اى تأخّر ، فسمّى اخنس ، با پس ايستاد ، او را براى اين اخنس خواندند ، و او مردى شيرين سخن بود و نكو ديدار بود . هر وقت بنزديك پيغامبر آمدى و با او نشستى و سخن گفتى [ 258 - پ ] و اظهار ايمان كردى و سوگند خوردى كه تو را دوست دارم - و منافق بود ، و رسول - عليه السّلام - از نفاق و باطن او بى خبر بود ( 10 ) . رسول - عليه السّلام - مجلس او از خود نزديك بكردى ( 11 ) ، و بر او اقبال كردى و
هامش
( 1 ) . مج : پيروى مكنيد .
( 8 - 2 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، فق : اثرهاى .
( 3 ) . مج مر .
( 4 ) . مج : دشمنى است آشكارا .
( 5 ) . وز ، آج ، لب ، فق : آنچه .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها : اخنس بن شريق .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها : كارزار .
( 9 ) . دب : هو و اصحابه .
( 10 ) . دب : با خبر بود ، مب : نفاق او و باطن او هنوز آگه نبود .
( 11 ) . دب : مجلس او به خود نزديكى داشتى .