اى بتسليمى على الامير .
و جماعتى ديگر مفسران گفتند ، معنى آن است كه : يحبّونهم كحبّهم ( 1 ) اللَّه ، ايشان بتان را چنان دوست مىدارند كه خداى را ، و رؤسا را چنان طاعت مىدارند كه خداى را ، و محبّت ايشان خداى را ممكن است براى آن كه ايشان به خداى مقرّاند ، و خالق و آفريدگار خداى را مىدانند ، لقوله تعالى : وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّه ( 2 ) . . . ، وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّه ( 3 ) . . . ، و عبادت اصنام براى تقرّب به خداى مىكنند ، لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّه زُلْفى ( 4 ) . . . ، و براى شفاعت كه : هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّه ( 5 ) . . . ، و اين اختيار اصمّ و ابو على و ابو مسلم محمّد بن بحر است .
و گفتند : دليل [ 190 - پ ] بر آن كه ايشان اثبات خداى كنند و محبت ايشان ممكن است خداى را ، بل حاصل است ( 6 ) آن است كه گفت : * ( وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه ) * ، و اگر ايشان خداى را دوست نداشتندى ، خداى نگفتى كه مؤمنان خداى را دوستتر دارند ، كه اين لفظ جايى گويند كه در اصل اشتراكى ( 7 ) بود ، آنگه يك جاى مزيّتى بود ، قوله : * ( وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه ) * ، عبد اللَّه عبّاس گفت : اثبت و ادوم ، گفت : براى آن كه مشركان چون بتى پرستيدندى ، مدّتى پس از آن ( 8 ) يكى ديگر نكوتر بديدندى ، آن را رها كردندى و اين را پرستيدندى . مؤمنان خداى را پرستند و بر خداى بدل نگيرند ، از اين كار گفت : * ( أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه ) * ، يعنى دايمتر و ثابتتر .
قتاده گفت : براى آن كه چون كافر را بلايى رسد روى از معبود خود برتابد ، و تضرّع در خداى كند ، و فزع با درگاه او كند ، چه داند به بديههء عقل كه از آن معبود چيزى نيايد . و مؤمن نه چنين باشد ، بل كه در وقت ( 9 ) بلا بر عبادت خداى مقبلتر بود ، بيانش : إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْه تَجْئَرُونَ ( 10 ) ، [ و ] ( 11 ) قوله :
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز دب : كحب .
( 2 ) . سورهء لقمان ( 31 ) آيهء 25 .
( 3 ) . سورهء زخرف ( 43 ) آيهء 87 .
( 4 ) . سورهء زمر ( 39 ) آيهء 3 .
( 5 ) . سورهء يونس ( 10 ) آيهء 18 .
( 6 ) . مج ، وز ، فق : ندارد .
( 7 ) . مج ، وز ، آج : اشتراك .
( 8 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر كه .
( 9 ) . مج ، وز : باشد كه بر وقت .
( 10 ) . سورهء نحل ( 16 ) آيهء 53 ، مج : تجأرون / تجئرون .
( 11 ) . اساس : ندارد ، از مج افزوده شد .