شهاب الدين ، سرور خود ، رفت و در آن جا توقف كرد .
تركان فرصت را غنيمت شمردند و بر سر علاء الدين ريختند و هر چه داشت به يغما بردند . و او را از اسبش به زير افكندند و لباسش را هم از تنش كندند و او را برهنه ، تنها با يك شلوار ، رها كردند .
تاج الدين الدز همين كه اين خبر را شنيد ، برايش جامه و اسب و پول فرستاد و از او پوزش خواست .
علاء الدين فقط جامهاى كه تنش را بپوشاند برداشت و باقى را برگرداند .
هنگامى كه به باميان رسيد لباس تودهء مردم را پوشيد و سوار خرى شد .
مردم برايش اسبهاى سلطنتى و جامههاى فاخر فرستادند .
ولى نه آن اسبها را سوار شد و نه آن جامهها را پوشيد ، و گفت :
« مىخواهم مردم مرا بدين حال ببينند و بدانند كه اهل غزنه با من چه كردهاند تا وقتى كه به آن شهر برگشتم و آن جا را در هم كوبيدم و غارت كردم كسى سرزنشم نكند . »
آنگاه به دار الحكومه رفت و به گرد آوردن لشكر پرداخت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 92
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٢