جلال الدين با بيست سوار از آن قلعه فرود آمد و از غزنه بيرون رفت .
زنى تمسخر كنان به او گفت :
« به كجا مىروى ؟ چتر و شمسهء سلطنتى را با خود ببر ! چقدر بد است كه سلاطين اين طور بيرون بروند ! » جلال الدين جواب داد :
« به زودى آن روز را خواهى ديد كه من با شما كارى خواهم كرد كه به سلطنت من اقرار كنيد . »
او پيش از آن به برادر خود گفته بود :
« اين قلعه را نگه دار تا من لشكريانى برايت بياورم . »
تاج الدين الدز در محاصرهء قلعه پايدارى كرد .
كسانى كه با الدز بودند مىخواستند شهر را غارت كنند ولى الدز ايشان را از اين كار بازداشت و كسى را پيش علاء الدين فرستاد و به وى دستور داد تا از قلعه خارج شود ، و تهديدش كرد كه چنانچه خارج نشود زيان خواهد ديد .
در اين باره پيك و پيامهائى ميان آن دو رد و بدل شد تا سرانجام علاء الدين ناچار قبول كرد كه از آن دژ بيرون آيد و به شهر خويش بازگردد .
آنگاه كسى را پيش تاج الدين الدز فرستاد كه به او آزارى نرسد و متعرض او و كسانى كه نسبت به او سوگند وفادارى خوردهاند ، نشود .
علاء الدين سپس از غزنه به راه افتاد .
الدز همين كه ديد او از قلعه فرود آمده ، به سوى آرامگاه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 91
مساهمون: ابن الأثير
ص٩١