خود برگردند و خانوادهء من همين كه مرا با ايشان نبينند گمان برند كه كشته شدهام ، و برايم مجلس سوگوارى بر پا دارند و دلتنگى كنند پس از آن هم دارائى مرا ميان خود تقسيم كنند و آن را بر باد دهند .
بدين جهة دلم مىخواهد براى آزاد ساختن من پولى معين كنى تا آن را به تو بپردازم . »
آن مرد هم مبلغى معين كرد .
پسر شهاب الدين مسعود به او گفت :
« مىخواهم به كسى كه عاقل باشد دستور دهى تا نامهء مرا به خانوادهام برساند و تندرستى مرا هم به ايشان خبر دهد تا يكى از خانوادهء من همراه او بيايد و پول را بياورد . »
بعد گفت : « ياران تو خانوادهء ما را نمىشناسند ولى من به اين غلام خود اعتماد دارم و خانوادهء من هم حرفش را باور مىكنند . »
ختائى هم پيشنهادش را پذيرفت و اجازه داد كه آن غلام ( يعنى خوارزمشاه ) را بفرستد .
پسر شهاب الدين مسعود نيز او را فرستاد .
ختائى نيز اسبى به او داد . چند سوار را هم همراهش كرد تا در راه حمايتش كنند .
آنان به راه افتادند تا نزديك خوارزم رسيدند .
در آن جا سواران خوارزمشاه را ترك گفتند و برگشتند .
همين كه خوارزمشاه به خوارزم رسيد ، مردم از مژدهء سلامت او شادى كردند و طبلهاى بشارت نواخته شد .
شهر را نيز آذين بستند .
آنگاه خوارزمشاه را از آنچه كزلك در نيشابور و برادرش على شاه در طبرستان كرده بود خبر دادند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٧