تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
خود برگردند و خانوادهء من همين كه مرا با ايشان نبينند گمان برند كه كشته شده‌ام ، و برايم مجلس سوگوارى بر پا دارند و دلتنگى كنند پس از آن هم دارائى مرا ميان خود تقسيم كنند و آن را بر باد دهند . بدين جهة دلم مىخواهد براى آزاد ساختن من پولى معين كنى تا آن را به تو بپردازم . » آن مرد هم مبلغى معين كرد . پسر شهاب الدين مسعود به او گفت : « مىخواهم به كسى كه عاقل باشد دستور دهى تا نامهء مرا به خانواده‌ام برساند و تندرستى مرا هم به ايشان خبر دهد تا يكى از خانوادهء من همراه او بيايد و پول را بياورد . » بعد گفت : « ياران تو خانوادهء ما را نمىشناسند ولى من به اين غلام خود اعتماد دارم و خانوادهء من هم حرفش را باور مىكنند . » ختائى هم پيشنهادش را پذيرفت و اجازه داد كه آن غلام ( يعنى خوارزمشاه ) را بفرستد . پسر شهاب الدين مسعود نيز او را فرستاد . ختائى نيز اسبى به او داد . چند سوار را هم همراهش كرد تا در راه حمايتش كنند . آنان به راه افتادند تا نزديك خوارزم رسيدند . در آن جا سواران خوارزمشاه را ترك گفتند و برگشتند . همين كه خوارزمشاه به خوارزم رسيد ، مردم از مژدهء سلامت او شادى كردند و طبل‌هاى بشارت نواخته شد . شهر را نيز آذين بستند . آنگاه خوارزمشاه را از آنچه كزلك در نيشابور و برادرش على شاه در طبرستان كرده بود خبر دادند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 197 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت