تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
اورنگ پادشاهى شد . در نتيجه ، وضع خراسان آشفته گرديد و بيسر و سامانى بزرگى روى داد . اما سلطان محمد خوارزمشاه وقتى كه به اسارت در آمد ، پسر شهاب الدين مسعود به دو گفت : « در اين روزها بايد پادشاهى را كنار بگذارى و نوكرى پيشه كنى . شايد از اين راه من بتوانم براى رهائى تو نيرنگى بزنم . » خوارزمشاه پذيرفت و شروع به خدمت ابن مسعود كرد . در پيشش خوراك مىگذاشت و جامه و كفشش را بيرون مىآورد و تعظيمش مىنمود . كسى كه آن دو را اسير كرده بود ، به ابن مسعود گفت : « مىبينم كه اين مرد تعظيمت مىكند . مگر تو كه هستى ؟ » جواب داد : « من فلانى هستم و اين هم غلام من است . » آن مرد به شنيدن اين سخن برخاست و به دو احترام گذاشت و گفت : « اگر اين مردم نمىدانستند كه تو پيش منى ، آزادت مىكردم . » بعد ، از آن جا رفت و چند روز آن دو را به حال خود گذاشت . يك روز پسر شهاب الدين مسعود به دو گفت : « مىترسم كسانى كه شكست خورده و گريخته‌اند به زادگاه