اورنگ پادشاهى شد .
در نتيجه ، وضع خراسان آشفته گرديد و بيسر و سامانى بزرگى روى داد .
اما سلطان محمد خوارزمشاه وقتى كه به اسارت در آمد ، پسر شهاب الدين مسعود به دو گفت :
« در اين روزها بايد پادشاهى را كنار بگذارى و نوكرى پيشه كنى . شايد از اين راه من بتوانم براى رهائى تو نيرنگى بزنم . »
خوارزمشاه پذيرفت و شروع به خدمت ابن مسعود كرد . در پيشش خوراك مىگذاشت و جامه و كفشش را بيرون مىآورد و تعظيمش مىنمود .
كسى كه آن دو را اسير كرده بود ، به ابن مسعود گفت :
« مىبينم كه اين مرد تعظيمت مىكند . مگر تو كه هستى ؟ » جواب داد :
« من فلانى هستم و اين هم غلام من است . »
آن مرد به شنيدن اين سخن برخاست و به دو احترام گذاشت و گفت :
« اگر اين مردم نمىدانستند كه تو پيش منى ، آزادت مىكردم . »
بعد ، از آن جا رفت و چند روز آن دو را به حال خود گذاشت .
يك روز پسر شهاب الدين مسعود به دو گفت :
« مىترسم كسانى كه شكست خورده و گريختهاند به زادگاه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 196
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٦