بينديشيم و از اين سختى كه گرفتارش شدهايم ، خود را نجات دهيم . »
وزير ، همين كه به انديشهء ايشان پى برد ، به گروهى از لشگر خويش دستور داد كه آنان را بگيرند و زندانى كنند .
لشكرى براى بازداشت ايشان رفت و اين موضوع در شهر آشوبى برپا كرد و كار به جاهاى باريك كشيد .
وزير ناچار شد كه خود آن وضع را اصلاح كند ، لذا براى رسيدگى بدان كار رفت .
از شهر به خوارزمشاه نامه نگاشتند و آشفتگى وضع را به دو خبر دادند .
لشكريان خوارزمشاه به سوى شهر پيشروى مىكردند در حالى كه ميان مردم شهر نيز دو دستگى و آشفتگى افتاده بود .
سرانجام دو برج از ديوار شهر را ويران كردند و مردم داخل شهر شدند و آن جا را به تصرف در آوردند .
وزير را هم گرفتند و پيش خوارزمشاه بردند . خوارزمشاه او را كشت .
اين پيروزى به سال 605 روى داد .
بدين گونه خوارزمشاه بر هرات دست يافت و كارهاى آن شهر را سر و سامان بخشيد و آن جا را به دائى خود ، امير ملك ، سپرد كه از بزرگان امراء وى بود .
امير ملك ، آن شهر را همچنان در دست داشت تا هنگامى كه خوارزمشاه به هلاك رسيد .
اما پسر شهاب الدين مسعود چندى در نزد ختائيان ماند .
كسى كه او را اسير كرده بود ، روزى به دو گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 200
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٠