و تربيتتان كرده و از او مهربانىها ديدهايد كفران نعمت كرديد و به جنگ پسرش آمديد .
آيا اين است رفتار جوانمردان ؟ » محمد مرغنى كه از فرماندهان آن لشكر بود و به حرفش گوش مىدادند ، گفت :
« نه به خدا ! » بعد ، از اسب خود پياده شد و سلاح خود را به زمين انداخت و پيش غياث الدين رفت و جلوى او زمين بوسيد و به بانگ بلند گريست .
سرداران ديگر نيز چنين كردند .
ياران علاء الدين به ديدن آن وضع بر جان خويش بيمناك شدند و همراه پسر علاء الدين از ميدان گريختند .
همين كه اين خبر به گوش علاء الدين رسيد ، از فيروز كوه بيرون رفت و گريزان روانهء غور شد ، در حالى كه مىگفت : « مىروم تا مجاور مكه شوم . »
ولى غياث الدين كسانى را به تعقيب او فرستاد .
همين كه علاء الدين را به نزد غياث الدين برگرداندند ، او را گرفت و به زندان انداخت و فيروز كوه را به تصرف خويش در آورد .
مردم فيروز كوه به ديدن او شادمانى كردند .
غياث الدين محمود ، پس از تسلط بر شهر ، گروهى از ياران علاء الدين را كه مذهب كراميه داشتند ، گرفت و بعضى از ايشان را كشت .
او پس از ورود به فيروز كوه نخست به مسجد جامع رفت و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 101
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠١