شهاب الدين همين كه به غزنه برگشت و شنيد كه الدز چه كرده ، مىخواست او را بكشد .
ولى مملوكان ديگر ميانجيگرى كردند و نگذاشتند كه خونش را بريزد .
از اين رو شهاب الدين آزادش ساخت و او هم از كارى كه كرده بود پوزش خواست .
شهاب الدين آنگاه به شهرها رفت و از كسانى كه دست به تباهكارى نهاده بودند ، گروه بسيارى را كشت .
مملوك ديگرى داشت كه نامش ايبكبالتر بود . او از اين معركه جان بدر برد و خود را به هندوستان رساند و داخل شهر مولتان شد و نمايندهء سلطان شهاب الدين را در آن جا كشت و شهر را گرفت و دارائى سلطان را ضبط كرد .
با مردم نيز بدرفتارى نمود و اموالشان را گرفت و گفت :
« سلطان شهاب الدين كشته شده و اينك من سلطان هستم . »
كسى كه او را بدين كار واميداشت و تشويق مىكرد ، مردى بود كافر كه عمر بن يزان ناميده مىشد .
ايبكبالتر ، هر چه را كه عمر بن يزان مىگفت به كار مىبست . و به پيروى از سخنان او تباهكاران را گرد آورد و به دست ايشان دارائى مردم را گرفت و راهها را نا امن ساخت و كاروانيان را به هراس انداخت .
شهاب الدين همين كه خبر فتنه انگيزىهاى او را شنيد ، روانهء هند شد و لشكرى را به سركوبى او فرستادند .
در نتيجه ، در ماه جمادى الآخر سال 601 ، ايبكبالتر و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 10
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠