بدبخت و محروم و ناقص و ناكام وقتى داراى اين صفتها است كه وضع وجود حال او را با يك خوشبخت و سعادتمند مقايسه كنيم ولى
شرح
و بدىها يا نيستيها هستند پس در صنف موجودات قرار نمىگيرند و يا هستيها هستند كه از آن جهت كه هستند بد نيستند بلكه خوبند و فاعل آنها همان فاعل خيرات است از آن جهت بد هستند كه منشا بدى و نيستى در موجود ديگر شدهاند يعنى بحسب وجود فى نفسه خوبند و بحسب وجود نسبى و قياسى بدند و بديهى است كه وجود نسبى و قياسى وجود بالعرض است نه وجود بالذات لهذا اعتبارى است و نيازى به فاعل و جاعل ندارد پس بدىها چه بديهاى بالذات كه از نوع اعدام و فقداناتاند و چه بدىهاى نسبى و بالقياس كه از نوع موجوداتند يا فاعل و جاعلى ندارند و يا فاعل و جاعل آنها فاعل و جاعل خيرات است و نيازى بفرض فاعل و جاعل ديگر ندارند و جعل وجود واقعى آنها كه وجود فى نفسه آنها است جعل خير است نه جعل شر .
و اما جواب شبهه منكرين حكمت بالغه و نظام احسن .
اگر ادعاى آنها به اين صورت باشد كه وجود شر و بدىها از اين جهت دليل بر عدم حكمت بالغه است كه اگر حكمت بالغه اى در كار بود شرور و بديها را نمىآفريد پاسخ آنها همان است كه به ثنويين داده شد يعنى در جواب آنها نيز گفته مىشد كه شرور يا اعدام و نيستىها هستند و يا هستىهائى كه منشا اتصاف آن هستىها به شريت نيستىها مىباشند .
ولى ممكن است كه شبهه به اين صورت تقرير شود كه هر چند شرور و بديها از نيستىها بر مىخيزد ولى چرا عالم طورى آفريده نشد كه بجاى نيستىها هستىها و بجاى فقدانات كمالات بوده باشد اشكال اين نيست كه چرا بدىها را آفريد اشكال اينست كه چرا خلاء حاصل از نيستيها را با خلقت و آفرينش خوبها و خوبيها پر نكرد .
پس اشكال در آفريدن بدىها نيست كه گفته شود عدمى هستند اشكال در نيافريدن خوبىها بجاى اين بدىها است چرا بجاى مرگ حيات دائم و بجاى فقر و ناتوانى ثروت و قوت و بجاى زشتى زيبائى و بجاى مصيبتها و رنجها و دردها خوشيها و لذتها و بجاى نابرابرىها برابرىها نيافريد بديهى است كه عدمى بودن شرور براى پاسخ به اين شبهه كافى نيست .
اينجا است كه بايد وارد مرحله دوم مطلب خود بشويم يعنى تفكيك ناپذيرى شرور از خيرات و غلبه جانب خيرات بر شرور .