نسبت به علت موجبه كه ضرورى و جبرى است همان نحوى بايد باشد كه هست .
شرح
منشا شرور و به عبارت ديگر منشا اين خلاها و فقدانات و نقصانات يا عدم قابليت ماده براى پذيرش كمال خاص است و يا قابليت ماده براى تضاد است اين دو خاصيت از ماده تفكيك ناپذير است همچنانكه تضاد ميان صور حقائق عالم طبيعت از لوازم وجود هستى آنها است و لازمه اين نحو از وجود است وجود و هستى در مراتب نزول خود طبعا با نقصانات و فقداناتى توام مىگردد هر مرتبه از وجود ملازم است با فقدان خاص هر يك از مواد و صور اين عالم نيز خواه ناخواه داراى درجه اى از فقدان است .
اين يك توهم است كه ماده باشد ولى قابليت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد و يا باشد و در هر شرايطى قابليت هر صورتى را داشته باشد همچنانكه يك توهم محض است كه حقايق و صور عالم وجود داشته باشند ولى ميان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد لازمه هستى طبيعت مادى يك سلسله نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمها است پس يا بايد اين جهان نباشد تا موضوع از اصل منتفى گردد و يا بايد مقرون به همين فقدانات و نقصانات و تزاحمها باشد .
اين جا است كه مطلب ديگرى پيش مىآيد و آن اينكه آيا جانب خيرات حقايق اين عالم غالب است يا جانب شرور آنها مثلا لازمه وجود آتش و قابليت احتراق برخى از مواد اينست كه در شرائط خاصى احتراق واقع شود در ميان احتراقها احيانا احتراقهائى است كه شر است مانند آتشسوزىهاى عمدى و غير عمدى كه صورت مىگيرد آيا مجموعا جانب خير و فايده آتش غلبه دارد يا جانب شر و زيان آن آيا آتش بيشتر عامل نظام است يا عامل اختلال مسلما جانب خير در آن غلبه دارد پس امر دائر است ميان اينكه آتش اصلا وجود نداشته باشد و يا آتش باشد با مجموع خيرات و شرورى كه دارد آنگاه بايد ديد كه مقتضاى حكمت بالغه اينست كه خير كثير فداى شر قليل گردد يا بر عكس دفع شر قليل فداى خير كثير گردد .
مسلما شق دوم صحيح است بلكه منع خير كثير براى دفع شر قليل خود شر كثير است و منافى حكمت بالغه است .
حكما مىگويند موجودات بحسب فرض ابتدائى پنج نوع فرض مىشوند خير محض شر محض خير غالب شر غالب متساوى .