7 مىگويند اگر خدائى در كار بود اين همه پديده هاى بيفايده و از كار افتاده كه در نتيجه تحول و تكامل ماده پيدا مىشود موجود نمىشد
شرح
بحث كردهايم تكرار نمىكنيم .
مبناى اشكال بالا اينست كه پنداشته شده است هر موجودى از آن جهت كه موجود است نيازمند به علت است و از اين رو گفته شده است خدا نيز موجود است پس علت وجود خدا چيست اين يك اشتباه فاحش است .
مسئله مناط احتياج به علت كه در بالا اشاره شد از بركت تصادم و برخورد آراء و عقائد متكلمين اسلامى با آراء و عقائد فلاسفه اسلامى در مسئله حدوث عالم در فلسفه پيدا شد و يكى از با ارزشترين مسائل فلسفى است .
ما در مطالعات خود به اين نكته قاطع برخوردهايم كه در فلسفه اروپا اصلا توجهى به اين اصل اساسى فلسفى نشده است و بسيارى از بنبستها از اين عدم توجه پيدا شده است بر عكس در فلسفه اسلامى بسيارى از مسائل و لا اقل بسيارى از براهين مسائل ناشى از كشف و توجه به اين اصل اساسى است برهان سينوى در اثبات عله العلل متكى به اين اصل است و با توجه به اين اصل بيان شده است بعدا در باره آن برهان بحث خواهيم كرد .
اكنون براى اينكه معلوم شود تا چه اندازه اين اصل در فلسفه اروپا مجهول بوده است سخن راسل فيلسوف معاصر را در اين زمينه نقل مىكنيم و بحث بيشتر را به جاى ديگر و وقت ديگر موكول مىكنيم .
برتراند راسل در كتاب كوچكى به نام چرا مسيحى نيستم كه از او به جاى مانده براهين اثبات وجود خدا را انتقاد مىكند از جمله برهان عله العلل را در باره اين برهان مىگويد اساس اين برهان عبارت از اينست كه تمام آنچه را كه ما در اين جهان مىبينيم داراى علتى است و اگر زنجير علتها را دنبال كنيم سر انجام به نخستين علت مىرسيم و اين نخستين علت را عله العلل يا خدا مىناميم .
آنگاه اين برهان را چنين انتقاد مىكند به هنگام جوانى در باره اين مسائل ژرفا نمىانديشيدم و برهان عله العلل را تا مدتى مديد پذيرفتم تا آنكه روزى به سن هيجده سالگى به خواندن اتو بيوگرافى جان استوارت ميل بدين جمله برخوردم پدرم به من مىگفت كه اين پرسش چه كسى