چنان كه هر چه علوم پيش رفته و پرده از روى اسرار ماده بالاتر زده انسان در مبارزه حياتى خود به ماده چيره تر مىگردد و عقيده بماوراء طبيعت و خاصه خدا و معاد سستتر مىشود اساسا بفكر خدا افتادن معلول انحطاط اجتماعى و اقتصادى يك ملت است يك فرد يا ملت بيچاره و محروميت كشيده مىخواهد خود را با فكر خدا خشنود سازد و محروميت اجتماعى و اقتصادى خود را با خوشيهاى پندارى پس از مرگ جبران نمايد از اين روى يك دسته افراد استعمارگر و استثمارگر از استعداد افهام طبقه محروم سوء استفاده كرده يك رشته افكارى را بنام عقائد مذهبى در مغز آنها
شرح
كوشش براى بدست آوردن علت براى يك معلول جزئى از قبيل اينكه علت فلان بيمارى چيست يا چطور مىشود كه زلزله بوجود مىآيد منشا اعتقاد به خدا نمىشود اگر فرضا فكر و اعتقاد به خدا را يك فرضيه بناميم بايد نام آن را فرضيه عله العلل بگذاريم يعنى علتى كه همه علتها و سببها از او مايه مىگيرند اما فرض علت براى يك معلول خاص ربطى بوجود خدا ندارد اصولا موجودى كه كارش دخالت در يك معلول خاص باشد از نظر الهيون خدا نيست بلكه مخلوقى است از مخلوقات خدا .
اما ادعاى دوم پوچى اين ادعا واضحتر از اينست كه نياز به توضيح زياد داشته باشد اگر اين سخن درست باشد لازم است كه هيج فرد مرفه و متنعمى تمايلى نسبت به خدا در خود احساس نكند و هر چه بشر از لحاظ آسايش پيش برود از رغبت او به امور معنوى كاسته بشود تا به صفر برسد .
واقعيت مشهود خلاف اينست چه قدر افراد زيادى پيدا مىشوند كه اموال و ثروتهاى خود را فداى امور معنوى و الهى مىكنند و چقدر افراد زيادى پيدا مىشوند كه پس از احراز همه مواهب مادى زندگى احساس خلا در روح خود مىنمايند و به جهان معنى رو مىكند .
و اما راجع به مطلبى كه در ضمن تقرير اشكال آمده بود يعنى اينكه هيچ قاعده علمى ثابت و دائم و صادق در همه زمانها وجود ندارد و هر قاعده علمى چند روزى موقتا حقيقت شناخته مىشود و دير يا زود بايد جاى خود را به قانون علمى ديگر بدهد در جلد اول اصول فلسفه مقاله ارزش معلومات بحث كافى در باره اش شده است و در متن اين مقاله نيز بعدا خواهد آمد