انسان اولى كه علل ماديه بسيارى از حوادث را نمىدانست حس علت طلبى خود را با فرض يك يا چند علت مجهول و بيرون از طبيعت خدا يا خدايان ارضاء و اقناع مىكرد ولى امروزه كه به علل و اسباب بيشتر حوادث پى برده و به توانائى خود در كشف بقيه علل اميدوار است از اين فرضيه كهنه وجود خدا ديگر بى نياز است .
شرح
بشر اوليه خواص اشياء و تاثيرات آنها بى اطلاع بود است و چون با پديده اى از قبيل بيمارى مرگ طوفان زلزله خسوف و كسوف فقر و گرسنگى جنگ قحطى برف باران پيدايش گياهها و حيوانها و انسانها مواجه مىشد با فكر كودكانه خود چنين فرض مىكرد كه موجودى بنام خدا هست و او است كه اين پديده ها را بوجود مىآورد اما بعد كه از روى تجارب علمى كه يگانه معيار سنجش صحت و سقم افكار و انديشه ها است تاثيرات طبيعت را شناخت و دانست كه هر يكى از آنها علتى در خود طبيعت دارد قهرا جائى براى اين انديشه باقى نمىماند .
ولى حقيقت اينست كه نه تمام احكام و قضاوتهاى بشر از اين نوع است كه احتياج به تاييد تجربه داشته باشد بلكه ممكن است انسان مستقيما از روى دلائل عقلى فلسفى يا رياضى به نتيجه اى برسد بدون آنكه قبلا آن را حدس زده باشد و يا آنكه اثبات آن احتياج به تجربه داشته باشد و نه چيزى كه بشر را بسوى اعتقاد به خدا كشانده است توجيه و تفسير حوادث جزئى طبيعت است .
در آغاز مقاله گفته شد آن چيزى كه مبدا و منشا اعتقاد به خدا است توجيه مجموعه نظام هستى است نه فلان پديده خاص اعتقاد به خدا در زمينه توجيه كل نظام هستى به وجود آمده است نه در زمينه توجيه فلان پديده طبيعت و تعليل آن بشر به حكم غريزه ذاتى خود از يك طرف فكر مىكند كه مبدا تمام كائنات كه يك واحد بهم وابسته اى است چيست چطور شد كه اين همه موجودات با نظام معين لباس هستى پوشيده ريشه و اساس همه اينها چيست و از طرف ديگر نظم بديع خلقت كه بطور وضوح دخالت علم و ادراك را در ساختمان عالم نشان مىدهد و هر چه بيشتر با تجارب علمى در زمينه شناخت طبيعت پيش ميرود بيشتر به واقعيت آن پى مىبرد او را متوجه مبدا حكيم عليم شاعر مىكند .