وانگهى بنا بر منطق گذشته كه هر راه ديگر غير راه علوم حسى و تجربى باطل است و علوم هم تنها كارى كه مىكند اينست كه نظام بى نهايت علت و معلول جهان را بما مىشناساند ديگر فاعل كل و ناظم اصلى معنى ندارد بنابر اين منطق هر چه هست فعلها و فاعلها است كه در بستر زمان و مكان پشت سر هم و در كنار هم قرار گرفتهاند نظم و قانون نيز چيزى جز ترتب منظم فعلهاى بى نهايت بر فاعلهاى بى نهايت نيست بنا بر اين منطق جائى براى فاعل كل و صانع كل كه طبعا خود فاعل و صانعى ندارد باقى نمىماند محدود بودن مفاهيم الفاظ و كلمات از يك طرف و انس اذهان بمفاهيم حسى و مادى از طرف ديگر كار تفكر و تعمق در مسائل ماوراء الطبيعى را دشوار ميسازد ذهن براى اينكه آماده تفكرات ماوراء الطبيعى بشود مراحلى از تجريد بايد طى نمايد .
حقيقت اينست كه مفهوم سهل و ممتنع در مورد مسائل الهى بيش از هر مورد ديگر صدق مىكند و اين خود رازى دارد كه به پيوند اين مسائل با فطرت آدمى از يك طرف و با عقل و انديشه او از طرف ديگر مربوط است .
راه عقل بر خلاف راه دل سر و كارش با مفاهيم و تصورات و الفاظ و كلمات است و همين جهت كار را دشوار ميسازد زيرا معانى ماوراء الطبيعى را در محدوده مفاهيم و تصورات عادى وارد كردن و در قالب الفاظ و كلمات جا دادن كارى شبيه دريا را در كوزه ريختن است
معانى هرگز اندر حرف نايد كه بحر بيكران در ظرف نايد
و يا چيزى شبيه اندام بزرگ را با جامعه كوچك پوشيدن است .
الا ان ثوبا خيط من نسج تسعه و عشرين حرفا عن معاليه قاصر
بدون شك معانى و مفاهيم حكمت الهى آنگاه كه بخواهد در