تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
پرسشى كه همينجا پيش مىآيد اينست كه آيا اين تقسيم واقعيت داشته حركت مكانى مفروض به واحدهاى مكانى جدا از همديگر منتهى مىشود و به عبارتى ساده تر به دانه دانه هاى مكان مىرسد كه از چينش و ترتيب آنها حركت پيدا مىشود و به واسطه امتدادى كه در حس پيدا مىكنند به زمان منطبق مىشود و يا اينكه تقسيم نامبرده ذهنى بوده و يا به طفيل انقسامى كه در پيكره مسافت مثلا موجود است پيش آمده مكانهاى دانه دانه پديدار مىگردد و گر نه
شرح
مسافت قرار دارد به طورى كه مبدا اين بودن در اين مسافت منطبق است با مبدا آن زمان و منتهايش با منتهاى آن و وسطش با وسط آن و تمامش با تمام آن و حركت عبارت است از بودن جسم در تمام آن قطعه از زمان در تمام آن قطعه از مسافت نه بودن جسم در تمام آن قطعه از زمان در ميان مبدا و منتهاى مسافت . بنا بر تفسير اول آنچه واقعا وجود دارد امرى بسيط و بى كشش است كه از اول تا آخر زمان باقى است هم در اول است هم در وسط و هم در آخر و معنى اينكه باقى است اينست كه هر آنى از آنات زمان كه در نظر بگيريم او به تمام وجودش در آن آن هست و البته در هر آن در يك حد از مسافت است ولى بنا بر تفسير دوم آنچه واقعا وجود دارد امرى كشش دار است و تمام زمان را اشغال كرده است اولش اول زمان را و وسطش وسط زمان را و تمامش تمام زمان را نه تمامش و نه جزئش از اول تا آخر باقى نيست اصلا مفهوم بقاء در باره خودش يا اجزائش صدق نمىكند بنا بر تفسير اول حركت جزء ندارد و تمامش از اول تا آخر زمان وجود دارد و اين چيزى كه از اول تا آخر وجود دارد همان بودن جسم است ميان مبدا و منتهى به نحوى كه جسم در يك آن در دو حد وجود ندارد و اما بنا بر تفسير دوم حركت جزء و كشش و امتداد دارد و اين وجود كشش دار با وجود كشش دار زمان بر يكديگر
اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 57 | السيد محمدحسين الطباطبائي / مرتضى مطهرى