بدانيم و خروج از قوه به فعل را سير از مرتبه يك ماهيت به مرتبه ديگر آن بدانيم رجوع شود به معانى قوه در اول باب و آيا مىتوان گفت كه قول به تكون مبتنى بر همه نظريه استعداد عرضى است و اگر منكر استعداد عرضى به دليل تسلسل بشويم ضمنا منكر تكون هم شدهايم زيرا وقتى كه قوه و استعداد عرضى نبود كه شىء از قوه به فعل برسد پس ناچار تغيير شىء به اينست كه از نقص به كمال يا از كمال به نقص و يا هر دو در آن واحد مثل حركت اينى و وضعى بوده باشد و ناچار تدريجى صورت مىگيرد نه دفعى و آيا اصلا در باب هيولا مىتوان اين تعبير را كرد كه هيولا تبديل به فعليت مىشود و يا بايد هيولا را بنا بر قول پليتونس به صورت يك محل و معروض و موضوع باقى فرض كرد مانند مرئه ذميمه كه ابن سينا گفته و همان طورى كه صدرا آن را موضوع حركات جوهرى و كمى دانسته و در اين صورت تكليف تركيبش با صورت چه مىشود يعنى نمىتوان او را متحد با صورت دانست بلكه بايد منضم دانست و اگر منضم بدانيم تركيب معنى ندارد و ديگر اينكه آيا مىتوان هيولا را به عنوان يكى از مراتب فعليتها دانست و حال آنكه فعليتها انقسام لا نهائى دارند و چه دليلى هست كه ابسط از صورت جسميه صورت ديگرى نيست پس خروج از قوه به فعل را به حسب آنچه در تعريف قوه ذكر كنيم سه معنى دارد يكى خروج از كيفيت استعداد به فعليت و اين علاوه بر اشكال گذشته مبنى بر اينكه ما چنين كيف استعدادى نداريم معنى ندارد زيرا مستلزم تبدل عرض به جوهر است ديگر خروج از نقص به كمال كه عباره اخرى از اينست رها كردن حدود تدريجا و
اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٣٢