تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
حركت چيزى جز همان فعليت تدريجى الوجود يا فعليتهاى تدريجى الوجود نيست يعنى حركت مبداش قوه است و منتهايش فعليت مطلوبه پس همواره حركت وصول به غايت و طلب غايت جديد است منتهاى امر گاهى حركت نهايت دارد و ما نقطه آخر حركت را كه غايه الغايات است و غايتى ندارد غايت مىناميم و اگر غير از اين فرض كنيم جز براى حركات اينى مستقيمه نمىتوانيم غايتى قطعى فرض كنيم مگر آنكه استعداد را محدود فرض كنيم رجوع شود به اسفار و مقاله عربى قوه و فعل . سؤال دوم اينست كه آيا واقعا دو قوه و دو كمال و فعليت خارجى در مورد حركت موجود است و شىء از دو قوه به فعليت مىرسد و شىء كه از مبداى به منتهائى حركت مىكند هم متحرك بالقوه است و هم مثلا انسان بالقوه و يا موجود در نقطه ب بالقوه اگر چنين است پس بايد ما دو حركت داشته باشيم يكى خروج از قوه حركت به فعليت حركت و ديگرى خروج از قوه انسانيت به فعليت انسانيت و بلكه لازم مىآيد كه غير متناهى خروج از قوه به فعل داشته باشيم كما لا يخفى و يا اينكه بايد بگوئيم دو قوه و دو فعليت نيست و هميشه يك قوه و يك فعليت است منتهاى امر يك وقت است كه ما اين قوه و فعليت را به امر قار كه انسانيت است مثلا كه آن هم مفهوما قار است نه وجودا يعنى در مفهومش سيلان اخذ نشده به خلاف حركت كه در مفهومش سيلان و عدم قرار اخذ شده نسبت مىدهيم و يكوقت آن را كه امر غير قار الذاتى است و الا در خارج اتحاد است بين وجود حركت و وجود انسانيت و ما بين