باشند و اما تصور اينكه دو مركب انضمامى از قبيل ماده و صورت به عقيده انضماميون ماهيت واحده را تشكيل دهند به مراتب اشكل است .
حقيقت اينست كه بيشتر اين اشكالات از فكر اصالت ماهيت بر مىخيزد و با فكر اصالت وجود بيشتر اين اشكالات حل مىشود و مىتوان گفت كه صدرا نيز حد اكثر استفاده را از اصالت وجود در اينجا نكرده است .
34 حركت را در قديم به عنوان يكى از نمودها و ماهيتها و پديده ها و معقولات اوليه تصور مىكردند و حركت را از لواحق جسم طبيعى مىشمردند به طورى كه موضوع طبيعيات را جسم طبيعى من حيث انه يتحرك و سكون مىدانستند ولى بعدا در فلسفه صدرا مباحث حركت مثل مبحث قوه و فعل بلكه عين آن از مباحث فلسفه كلى شمرده شد و صدرا در فصل 19 قوه و فعل گفت كه حركت از لواحق جسم طبيعى نيست صدرا حركت را از باب ماهيات خارج كرد و به باب وجودات برد و حركت را به عنوان اصل يك سلسله نمودها بلكه همه نمودهاى طبيعت معرفى كرد و حركت را نحوه وجود خاص دانست و در فلسفه مادى حركت را مساوى با وجود دانستهاند على هذا آيا اينكه حاجى و شايد آخوند در جلد دوم اسفار به پيروى قوم موضوع علم طبيعى را جسم من حيث انه يستعد للحركه و السكون مىدانند اشتباه نيست .
35 در تعريف حركت گفته شده كمال اول لما بالقوه من حيث انه بالقوه اولا بايد دانست كه اين تعريف مغنى از
اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٠٣