را سياهى گرفته باشد و قسمتى را سفيدى ولى ممكن نيست نقطه معين در عين اينكه سياه است سفيد باشد و در عين اينكه سفيد است سياه باشد همچنين شكل مخروطى و استوانه اى يا كره اى اضداد يكديگرند محال است جسم واحد در آن واحد دو تا از اين شكلها را داشته باشد .
به نظر نمىرسد در امتناع اجتماع اين چنين دو ضد بتوان ترديد كرد زيرا ريشه سخن اين است كه اولا جنس واحد در آن واحد با دو فصل تعين نمىپذيرد مثلا رنگ كه جنس است نمىتواند در حال واحد هم سفيدى باشد و هم سياهى و يا شكل در آن واحد هم مثلث باشد و هم مربع همچنانكه حيوان كه يك جوهر است نيز ممكن نيست در آن واحد هم انسان باشد و هم گوسفند ريشه دوم اين مسئله اين است كه موضوع واحد از نظر وجود ناعت نمىتواند در آن واحد هم متصف باشد به جنس متفصل به اين فصل و هم به جنسى متفصل به فصل ديگر در اين جهت ترديدى نيست .
اگر ترديدى هست در اينست كه مثلا سفيدى و سياهى از قبيل دو كيفيت وجودى كه در جنس مشترك و در فصل مختلف باشند نمىباشند زيرا سياهى مثلا عدمى است نه وجودى و يا اساسا رنگ به طور كلى خارجيت ندارد و واضح است كه اين گونه خدشه ها و مناقشه ها از نوع مناقشه در مثال است و به قول طلاب مناقشه در مثال از شان محصلين نيست آنچه ديالكتيك جديد به نام تضاد و تناقض مىگويد از اين قبيل نيست بلكه از اين قبيل است [ 1 ] كه دو نيروئى كه بر ضد يكديگرند و
هامش
[ 1 ] از اين نوع هم نيست . تضاد ديالكتيكى به معنى نتيجه شدن ضد هر شيء از خود شيء است كه حالت تك شاخه اى دارد . به بحثهاى قم در باره ماركس و ماركسيسم [ كه به صورت كتاب نقدى بر ماركسيسم به چاپ رسيده ] مراجعه شود .