تفكيك و جدائى از يكديگر نمىباشند . [ 1 ]
از آنچه گفته شد معلوم شد كه عدم به اعتبار اصلى كه همان نفى و سلب است هيچگونه اعتبار خارجيت و واقعيت ندارد تا فرض اتحاد و اجتماع با وجودى از وجودات در آن بشود و به اعتبار ثانوى خارجيت و واقعيت براى آن اعتبار مىشود و از اين نظر است كه در باره اش ظرف زمان و ظرف مكان اعتبار مىشود و هم به اين اعتبار است كه طرف نسبتهائى واقع مىگردد و معلوم شد كه عدم به اعتبار دوم واقعيتش اعتبارى است نه حقيقى از اين رو به هيچ وجه قابل مقايسه با وجود نيست و معلوم شد كه در وجودهاى تدريجى و شدنها از آن نظر كه وجود سيال است و هيچگونه ثباتى ندارد يعنى هيچگونه واقعيتى كه در يك امتداد كوچك يا بزرگ از زمان باقى بماند ندارد حدوثش عين فنا و بقائش عين گذشت است و هر قطعه اى از آن را كه در نظر بگيريم منقسم مىگردد به گذشته و آينده و هر قطعه از گذشته و آينده به نوبه خود نيز منقسم مىشود به گذشته و آينده ديگرى و به همين دليل هر اندازه آن را كوچك فرض كنيم منقسم مىشود به دو هستى كه هر هستى نيستى آن ديگرى است و هر يك از آن دو هستى نيز به دو هستى ديگر منقسم مىشود كه باز هر يك از آن دو هستى مجازا و اعتبارا نيستى آن ديگر است و از اين جهت گفته مىشود كه هستى و نيستى وجود و عدم اثبات و نفى در شدن به هم آميخته و متحدند بديهى است كه اين آميختگى از نوع آميختگى دو عنصر واقعى نيست و يك تركيب واقعى صورت نمىگيرد بلكه
هامش
[ 1 ] در اينجا لازم است مفاد قضيه معدوله كه موضوع مصداق عدم واقع شود و ملاك آن و تفاوت آن با سالبة المحمول و با سلب تحصيلى بيان شود .