خارجيتى ندارد هيچگونه نفس الامريتى ندارد مصداقى برايش اعتبار نشده است حتى زمان ندارد يعنى زمان ظرف اين عدم نيست بلكه ظرف چيزى است كه عدم به عنوان سلب بر او وارد شده است مثلا اگر بگوئيم زيد امروز ايستاده نيست امروز ظرف زيد ايستاده مىباشد نه ظرف نيست عدم به اين اعتبار همان نفى و سلب است اين كه مىگويند اجتماع نقيضين جايز نيست يعنى اجتماع ايجاب و سلب يا اثبات و نفى جايز نيست به حسب اين اعتبار ذهن در بيرون هستى يعنى به صورت ناظر از فوق هستى ايستاده و نسبتى را از هستى و واقع بيرون مىبرد و دامن هستى را از آن پاك مىكند و هيچ مصداقى براى او نمىبيند .
اما عدم اعتبار ديگرى نيز دارد كه نوعى مجاز است ذهن پس از آنكه چيزى را از خارج نفى و سلب كرده و براى آن چيز مصداق و نفس الامريتى نديد چنين اعتبار مىكند كه نفس نفى و سلب به جاى ايجاب و اثبات نشسته است يعنى هنگامى كه وجود يك شىء خاص را در خارج نمىبيند نقطه مقابل آن وجود را كه در واقع جز خالى بودن خارج از آن وجود چيزى نيست به عنوان يك امرى كه جاى وجود را پر كرده است اعتبار مىكند و فرض مىكند عدم آن شىء در خارج است و به اين اعتبار است كه خارج هم هستى را در خود جا مىدهد و هم نيستى را نيستى نيز مانند هستى خارجيت مىيابد كه البته اعتبار مىشود به اين اعتبار فرضى و مجازى است كه عدم نفس الامريت پيدا مىكند زمان و مكان برايش اعتبار مىشود احكامى نظير احكام وجود پيدا مىكند
اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٩٤