و اما خواص براى اينكه خاصيت و اثر يك پديده اى است كه طفيلى پديده ديگر بوده و در هستى خود تكيه بوى دهد چنان كه جاذبه اثر جسم و تيزى اثر زاويه مىباشد پس اثر و خاصه
شرح
به دو امر واقعيتدارى كه واقعيت وجود را تشكيل دادهاند و چون هر يك از اين چهار يك امر واقعيتدارى است و هر امر واقعيتدارى بحسب فرض از مجموع دو امر واقعيتدار كه بين آنها دوگانگى خارجى حكمفرما است تشكيل شده پس هر يك از آنها نيز مجموعا دو امر واقعيتدار است و همچنين براى مرتبه سوم و چهارم . . . و تا بى نهايت كه پيش برويم بامور واقعيتدارى مىرسيم كه مركب است از دو امر واقعيتدار و هر يك از آن دو امر واقعيتدار نيز از دو امر واقعيتدار ديگر و همينطور . . . و البته اين امر عقلا محال و ممتنع است زيرا اولا يك واحد واقعيتدار مثل واحد انسان واحد انسان است نه مجموعه اى غير متناهى از انسانها و واحد خط يك واحد خط است نه مجموعه اى غير متناهى از واحد خطها قابليت انقسام خط باجزاء غير متناهى با اين مطلب اشتباه نشود و واحد آتم يك واحد آتم است نه غير متناهى آتمها و اساسا چگونه ممكن است كه يك واحد از يك شىء در عين يك واحد بودن بالفعل واحدهاى غير متناهى باشد و ثانيا غير متناهى مفروض ما از نوع كثيرى است كه بالاخره بوحداتى منتهى نمىشود زيرا چنان كه ديديم تا بى نهايت شىء مركب است از دو امر واقعيتدار و هيچگاه بيك امر واقعيتدارى كه مجموعه اى از دو امر واقعيتدار نبوده باشد منتهى نمىشود و كثيرى كه به واحد منتهى نشود وجودش محال است زيرا كثير از مجموع واحدها توليد مىشود و اگر واحد نباشد كثيرى هم نخواهد بود پس لازمه اينكه شىء با واقعيت خودش دو امر واقعيتدار بوده باشند اينست كه آن شىء اساسا موجود و واقعيتدار نبوده باشد 4 در مقدمه بالا گفتيم كه شىء با واقعيت خودش و بعبارت ديگر ماهيت و وجود نمىتوانند دو عينيت داشته و دو امر واقعيتدار بوده باشند حالا مىگوئيم كه همينطور هم ممكن نيست كه ماهيت و واقعيت خودش هيچكدام عينيت و خارجيت نداشته باشند زيرا فرض اينست امور واقعيتدارى در ماوراء ذهن و انديشه ما هست و ما اذعان داريم كه مثلا انسان يا خط يا عدد يا آتم در خارج از ظرف ذهن ما واقعيت دارند حالا اگر بنا شود كه