در سايه واقعيت واقعيتدار مىشود و اگر فرض كنيم كه واقعيت هستى از وى مرتفع شده نيست و نابود گرديده يك پندارى پوچ بيش نخواهد بود نتيجه گرفته مىشود كه اصل اصيل در هر چيز وجود و هستى اوست و ماهيت وى
شرح
معنوى وجود پس از اين بررسى مختصر ذهنى نتيجه سومى نيز گرفتيم و آن اينكه پس ما از هر چيز واقعيتدار كه اذعان و تصديق بواقعيت داشتنش داريم دو مفهوم در ذهن خويش داريم يكى همان مفهوم عام و مشترك يعنى وجود كه به همه اين امور واقعيتدار منطبق است و مشترك فيه همه آنها است و يكى هم يك مفهوم اختصاصى در مورد هر يك علىحده كه فقط بمورد معين اختصاص دارد مثل مفهوم انسان و مفهوم آتش و مفهوم سنگ كه هر يك بمورد معين قابل انطباق است كه اصطلاحا ماهيت ناميده مىشود .
در اينجا دو سؤال پيش مىآيد يكى اينكه منشا پيدايش هر يك از آن مفاهيم اختصاصى و همچنين منشا پيدايش آن مفهوم عام و مشترك در اذهان چيست و چگونه و از چه راه اين مفاهيم و تصورات در ذهن نقش مىبندد اين سؤال بيشتر جنبه علم النفسى دارد و در مقاله 5 مشروحا بان پاسخ داده شده است و ديگر اينكه پس از اينكه دانستيم از هر امر واقعيتدارى كه اذعان بواقعيت داشتنش داريم در ذهن خود دو مفهوم و دو تصور داريم ماهيت وجود كداميك اصيل و كداميك اعتبارى است آيا هر دو اصيل است يا هر دو اعتبارى است يا آنكه وجود اصيل است و ماهيت اعتبارى و يا به عكس ماهيت اصيل است و وجود اعتبارى اين مسئله است كه در عين اينكه جنبه ذهنى دارد صد در صد فلسفى است و جنبه عينى دارد و شناخت واقعيت موقوف بانست بلكه اساسىترين مسئله شناخت واقعيت همين مسئله است .
مقدمتا بيان چند مطلب لازم است 1 اصالتى كه در اينجا مورد نظر است به معناى عينيت و خارجيت است در مقابل اعتباريت كه به معناى عدم عينيت و خارجيت و محصول ذهن بودن است معمولا در اصطلاحات فلسفى جديد اصالت به معناى تقدم و اصل بودن در مقابل نتيجه بودن و فرع بودن استعمال مىشود مثلا مىگويند آيا اصالت با ماده است يا با روح بديهى است كه مقصود نه اينست كه كداميك